#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_326
-من...می خوام ازت خواستگاری کنم.
رها لبشو ول کرد...نفی صداداری از دهنش خارج شد. آرمان سریع گفت:
-حرفام هنوز تموم نشده!
مکثی کرد و ادامه داد:
-تو یه آدم عاقل و بالغی و منم هستم. این حق و داری که تا هروقت بخوای فکر کنی. ولی اینو بدون که برای من فرق داری و زودگذر نیستی. بهش نمی گم عشق در نگاه اول. تو هم برای من یه آدم عادی بودی مثل بقیه. ولی ... من ازت خوشم اومد رها. از این خوب بودن هات. از این قوی بودنت هات. دوستت دارم و اینو از ته دلم دارم می گم. تو برای من مثل پگاه نیستی. من کلا پگاه رو از توی زندگیم خط زدم. اون یه منجلاب توی زندگیم بود. یه چیزی که همه چی رو بهم زد. من حتی دیگه تلفن هاش رو هم جواب نمی دم. و می خوام اینو بدونی که...من برای کسی که توی زندگیم یه تحول نو باشه هیچی کم نمی ذارم. هیچی!
باز مکث کرد. انگار می خواست حرفاش رو مرور کنه.
-من بیمار بودم رها. من واقعا روزهای سختی رو گذروندم. انتخابم هم الکی نیست ... وقتی تو و برادرت مورد اعتماد آبتین هستین، پس همه چی برای من مشخصه. رها، من دیگه سنم از مجنون بازی و این داستانا گذشته.
با تردید گفت:
-هر پسر بیست و اندی ساله ای که زندگی شو توی بیمارستان ها نمی گذرونه. می گذرونه؟
سکوت. بین هردوشون سکوت برقرار بود. آرمان بلند شد. کتش رو از پشت صندلی برداشت. آروم سمت رها خم شد. گفت:
-من منتظر جوابم می مونم. هرچی که باشه. رها اینو از ته دلم می گم. اگه احیانا ... مثبت بود ... بگو که با خانواده ام صحبت کنم.
و با قدم های بلند رفت. رها پلک هاشو روی هم فشار داد. از بس انگشتاشو بهم فشار داده بود که بندهاشون سفید شده بود.
انگار همه ی ذهنش خط خطی شده بود. آخرین چیزی که بهش فکر می کرد این بود. این که آرمان بهش پیشنهاد ازدواج بده. بلند شد و کیفشو برداشت.
توی پیاده رو راه می رفت و محکم به این و اون تنه می زد ... آشفته بود. درگیر بود. آرمان باهاش صادق بود و روراست. لااقل این طور به نظر می رسید؛ که تمام گذشته اش رو براش رو کرده.
قطره اشکی روی گونه اش چکید.
تا کی باید با این ندونم کاری زندگی می کرد؟!
چیزی به سی و یک سالگی اش نمونده بود.
دیروز اولین تار موی سفید رو بین موهای قهوه ای رنگش پیدا کرده بود.
روی اولین نیمکت کنار پیاده رو نشست. سرش رو بین دست هاش گرفت و زمزمه کرد:
-هوف...خدایا! خودت کمکم کن!
و داغی یک قطره اشک دیگه.
romangram.com | @romangram_com