#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_327

کاش الان توی یه خونه ی امن بود، زیر پتوش مچاله می شد و چشم هاش رو می بست و وقتی بیدار می شد می تونست یه کتاب بخونه. قهوه بخوره و به هیچی فکر نکنه.

نه اینکه تنها باشه.

نه اینکه توی این جامعه ی بی در و پیکر یه دختر بی کس باشه و به فکر اینکه برای فرار از تنهایی و ترس هاش به کی پناه ببره ...

کاش همه چیز مثل قدیم بود. کاش مادرش نمی رفت، پدرش تغییر نمی کرد و همه چیز آروم بود. مثل گذشته ها.

گلسا برای بار هزارم از رهی پرسید:

-رهی...یعنی چی که خبرت گفتنی نیست؟! دیوونه ام کردی ... !

رهی خندید و گفت:

-می فهمی دیگه...

-ببین اصلا این قدر دلم می سوزه که نمی تونم با دستام خفه ات کنم! نعمت خدا داره حروم می شه...

رهی باز زد زیر خنده...همین حرص خوردن های گلسا براش دوست داشتنی بود. دستاشو روی چشمای گلسا گرفته بود و پشتش بود و آهسته باهم راه می رفتن... جلوی راه پله ایستاد. گفت:

-اینجا راه پله ست...

-وای رهی...! تو رو خدا دستتو بردار!

-نه نمی شه...

گلسا اولین پله رو که بالا رفت بی اختیار دستاشو برد بالا و روی دستای رهی که روی چشماش بود گذاشت. رهی آروم گفت:

-من پشتتم دیگه...برو. نمی افتی.

گلسا نفسی کشید. دلش بهش می گفت که رهی مگه تا حالا بهت دروغ گفته؟ وقتی می گه پشتته پشتته دیگه...یه لحظه آرامش توی قلبش رخنه کرد. رهی پشتش بود. همه جا.

رفت بالا. خدا می دونست این رهی چی توی سرش بود. توی این فاصله ی نزدیکی که باهم داشتن،تپش قلب گرفته بود. بوی عطر رهی رو دوست داشت...حتی اگه هم نمی خواست خود به خود بینی اش عطرو توی ریه اش می کشید و می رسوند به قلب بی قرارش...رهی رو دوست داشت.

صدای باز شدن در اومد. رهی دم گوشش گفت:

-برو جلو.

گلسا با قدم های مطمئن رفت جلو. آروم دستشو از روی دست رهی پایین کشید و رهی هم دستشو برداشت و گفت:

-خب دیگه! اینم خبر من!

گلسا سرشو بالا گرفت و به در و دیوار خونه نگاه کرد...رهی کنارش ایستاد و با لبخند گفت:

romangram.com | @romangram_com