#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_325
-خب حالا...برای این منو آوردی اینجا؟
-نـه. یه کار دیگه باهات دارم. ولی...قبلش بذار یه خبر خوب بهت بدم. شاید خوشحالت کنه.
رها با اشتیاق گفت:
-خبر خوب؟ بگو بگو...
فعلا یه خبر خوب هرچه قدرم کوچیک خیلی خوشحالش می کرد! آرمان گفت:
-من توی محک مددکار شدم...مددکار یه پسربچه. به اسم پدرام پارسا.
دهن رها باز مونده بود...ولی آرمان توی چشماش برق شادی رو دید. احساسات رها خیلی واضح توی صورتش منعکس می شد. رها خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
-تو چی کار کردی...؟ آرمان شوخی که نمی کنی؟
-به جون هرکی تو بگی قسم...! تازه با خود پسره هم حرف زدم...خیلی بانمک بود. حیفه که چنین بچه ای بمیره...البته زبونم لال!
رها دستاشو توی هم قفل کرد و با لبخند بزرگی گفت:
-آرمان...خیلی کار خوبی کردی! بهترین کاری که می تونستی بکنی همین بود! بهترین راهی که می شد اون همه پول و توش خرج کرد همینه!
واقعا باورش نمی شد آرمان این کارو کرده باشه. یهو گفت:
-ولی...تو...
-هان می خوای بگی از کجا فهمیدم. از آبتین شنیدم. و واقعا دلم نمی خواست که ناراحت باشی. نه تو و نه یه بچه ی بی گناه.
آرمان لبخندی روی لبش نشوند. فکر همه جا رو کرده بود. فعلا هم اصلا برای چیزی که می خواست بگه استرس نداشت. با زبونش لبشو خیس کرد و گفت:
-رها...می شه موضوع اصلی رو بگم؟
-اهوم. البته. می شنوم.
از اول منتظر همین بود. چیزای جالبی شنیده بود ولی می خواست بدونه آرمان باهاش چی کار داشت. آرمان گفت:
-رها من شاید خوب نشناسمت. شاید حداکثر دو ماه بشه که توی زندگی من باشی...ولی...یه کسایی هایی وارد زندگی آدم می شن که باعث می شن آدم کـُلهم عوض شه. تو هم یکی از اون آدمایی. اصلا...از بار اول که دیدمت اینو فهمیدم.
رها چشماشو ریز کرد...آرمان...چی می خواست بگه...؟
-تو یه دختر کاملی. حداقل به نظر من همه چیزی رو که یه دختر باید داشته باشه رو داری. بازم می گم...اینو از همون بار اول که دیدمت توی چشم هات خوندم. احساسات و راحت می شه فهمید و این اصلا بد نیست. رها...
آرمان آب دهنشو قورت داد. رها لب پایینی شو گاز گرفته بود...
romangram.com | @romangram_com