#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_286
-الکی نگو. من فقط...
-الکی نگفتم. تو که می دونی من الکی حرف نمی زنم.
-باشه...برو بخواب دیگه. شب به خیر.
-شب به خیر گلسا...
خواست بره که یهو برگشت.
-گلسا؟
-بله؟
-مرسی که هستی.
از بعضی ها فقط باید به خاطر حضورشون تشکر کرد. به خاطر صدای نفس هاشون. بوی عطرشون. بودن شون. و رهی گلسا رو لایق این قدردانی می دونست.
ترانه لیوان قهوه اش و توی سطل آشغال خالی کرد. گلسا چپ چپ نگاهش کرد. ترانه با ترشرویی گفت:
-فکر کنم این قهوه سازه داره خراب می شه قهوه هاش مزه نفت گرفته! یه قهوه ساز جدید باید بخریم...
گلسا کلافه گفت:
-ترانه واسه ی چی جدیدا این همه خوشت اومده که خرج کنی؟ قهوه ساز بخریم،رنگ دیوارها رو عوض کنیم،یه میزصندلی جدید برات بخریم...بابا من که پولمو از سرراه نیاوردم!
ترانه دستاشو توی هوا تکون داد و گفت:
-ولی این گالری ناسلامتی برای تو هم هست! هوم؟
و پاکوبان سمت میزش رفت. در باز شد و دیلاق اومد تو...به به. خیلی وقت بود که کم پیدا بود! گلسا سریع هندزفری هاشو درآورد و چپوند توی گوشش. ترانه بهش یه لبخند بانمک زد ولی دیلاق فقط یه سلام کرد و رفت ته گالری.
گلسا زیرلب گفت:
-خدایا از تو طلب صبر می کنم...!
×××
گلسا جلوی میز پذیرش ایستاده بود. دستشو زد زیر چونه اش و گفت:
-پدرام کجاست؟ امروز ندیدمش.
romangram.com | @romangram_com