#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_285

پنجمی:...

مکثی کرد و به گلسا نگاه کرد. گلسا دستاشو زیر چونه اش زده بود و داشت نگاهش می کرد. رهی گفت:

-یکی هست که برام مهمه. آرزو می کنم منم براش مهم باشم.

اخم ظریفی روی پیشونی گلسا نشست...یه سوال بزرگ توی ذهنش نقش بست. «اون کی بود؟؟!» دلش می خواست بدونه. رهی به چهاردمی که رسید باز ساکت شد. گفت:

-می شه آرزو کنم چهارده تای دیگه رو تو آرزو کنی؟

گلسا خندید و گفت:

-رهی تولد من که نیست...

-ولی من دوست دارم تولدمو با تو شریک شم.

-خیله خب...خودت خواستی ها!

و یه طرف برای خودش آورد و اولین برش کیک رو برداشت:

-آرزو می کنم بابام آرامش داشته باشه.

دومی:آرزو می کنم مامانم کنارش خوشحال باشه.

سومی:آرزو می کنم بتونم یه زندگی بهتر برای خودم داشته باشم.

چهارمی:آرزو می کنم بتونم یه گالری فقط و فقط برای خودم داشته باشم.

پنجمی:آرزو می کنم ترانه بتونه اخلاقش رو درست کنه.

شیشمی:...

گلسا سر شیشمی سکوت کرد. این بار اون به رهی نگاه کرد. نفس آرومی کشید. اینم جزو آرزوهاش بود؟ شاید...بلند گفت:

-یکی وارد زندگیم شده که ازش بدم نمیاد. دوست ندارم بره. آرزو می کنم بمونه.

رهی تندی بهش نگاه کرد. گلسا داشت بقیه شو می گفت ولی رهی فقط به شیشمی فکر می کرد...فکرش سمت اون پسره رفت...کی بود...کسری! آره؟ منظورش همون بود؟ احتمالا...

رهی لبخند عمیقی...از ته دلش به گلسا زد. گفت:

-مرسی گلسا. این بهترین تولدی بود که داشتم.

گلسا با خجالت خندید و گفت:

romangram.com | @romangram_com