#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_284


-من؟! برای چی من؟؟؟

-خواهش می کنم...دوست دارم تو فوت کنی.

گلسا شونه هاشو بالا انداخت و همون جور آهسته تک تک باقی مونده رو فوت کرد. رهی از خنکای فوتش روی صورتش خوشش میومد...حس قشنگی بهش می داد...

گلسا رفت یه شمع بزرگ آورد و روشن کرد تا تاریک نباشه. دوست نداشت چراغ بزنه. همین طوری خوب بود. یه چاقو هم برداشت و شروع کرد به برش زدن کیک...آخرین برش و بلند شمرد:

-بیست و هشت.

چشمای مشکی شو به چشمای رهی دوخت. چاقو رو کنار گذاشت و نشست. گفت:

-خب...می دونی الان باید چی کار کنی؟

-چی کار؟

-باید بیست و هشت تا آرزو کنی.

رهی با خنده ی متعجبانه ای تکرار کرد:

-بیست و هشت تــا؟!؟

-بعـله!

و خندید. رهی نفس عمیقی کشید و گفت:

-خب...

-می خوای بلند آرزو کنی؟

-آره دوست دارم تو هم بشنوی...

اولین برش رو برداشت و توی ظرفش گذاشت:

-آرزو می کنم مادرم هرجا که هست حالش خوب باشه.

دومی:آرزو می کنم بتونم یه بار دیگه مادرمو ببینم.

سومی:بتونم کاملا روی پای خودم وایستم.

چهارمی:رها با یکی که دوستش داره ازدواج کنه و سر و سامون بگیره.


romangram.com | @romangram_com