#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_287
قبل از اینکه زنی که پشت میز پذیرش بود جواب بده یکی از پرستارها که داشت رد می شد ایستاد و گفت:
-رفته خونه شون.
-اِ...برای چی؟ مگه نگفتین...باباش حال روحی اش مساعد نیست و...از این حرفا؟
پرستار به میز پذیرش تکیه زد و گفت:
-پس خبر نداری گلسا...
گلسا اخم کرد و گفت:
-خبر از چی؟ نگران می کنین ها...
-پریروز باباش اومده بود با دکترش حرف بزنه. خلاصه یه جوری پدرام می فهمه که باباش اومده. می ره ببینتش دم در می شنوه که باباش می گه مامانش دیوونه شده رفته درمانگاه...هیچی دیگه...نمی دونی بچه چه حالی شد...
گلسا با نگرانی نگاهش کرد و گفت:
-وای...
-بعد همچین جیغ و ویغ کرد و گریه کرد...دل آدم براش کباب می شد...گفت من می خوام بابا برم. الا و للا که منو باید ببره. باباش بنده خدا پیر شده...من همش چهار پنج ماه بود که ندیده بودمش. اصلا ریش درآورده مثل چی! موهاش هم همه یه دست خاکستری! دلم براش می سوزه...اون از زنش. این از بچش. طفلکی چه گناهی کرده؟
گلسا دستشو به میز پذیرش گرفت و زیرلب گفت:
-نه...این طوری حال پدرام هم بدتر می شه...واسه چی رفت خونه؟ اینجا حداقل بچه ها بودن...
-رفت دیگه. حالا قرار شد چند روز دیگه برگرده که دکترش ببینتش.
گلسا سرشو تکون داد و از بیمارستان رفت بیرون. آهسته روی جدول های کنار خیابون قدم زد...پدرام. اون پسر بور بانمک...گلسا احساس کرد حتی از فکر کردن به اینکه حال پدرام بد باشه قلبش درد می گیره. اگه رهی می فهمید چی می گفت؟
رهی خیلی پدرام و دوست داشت. پدرام هم رهی رو خیلی دوست داشت. البته...رهی رو همه ی پسرای محک دوست داشتن. دخترا هم...دوستش داشتن ولی نه به اندازه ی پسرا. با خودش فکر کرد رهی پسر خوبیه. کی از پسر خوب بدش میاد؟
لبخندی زد. دیشب تولدش بود. خوشحالی رو می تونست توی چشمای رهی ببینه. تونسته بود رهی رو خوشحال کنه!
احساس می کرد یه افتخار خیلی بزرگ نصیبش شده. واقعا رهی راست گفت؟ راست گفت که بهترین تولدش بوده؟ گلسا دوست داشت فکر کنه که راست گفته.
با خودش فکر کرد چه قدر رهی از شیش ماه پیش عوض شده. اون موقع یه پسر اخمو بود که هرچی گلسا می گفت با تشر جوابشو می داد. الان بیشتر لبخند می زد. بیشتر می خندید. بیشتر حرف می زد. گلسا دوست داشت فکر کنه به خاطر اون بوده.
تازه ظاهرا یکی هم براش مهم شده بود! گلسا سرشو رو به آسمون گرفت و ابرهای پنبه ای رو توی آسمون آبی نگاه کرد...
رهی دیشب آرزو کرده بود برای اونی که براش مهمه،مهم باشه. گلسا زیرلب گفت:
-آرزو می کنم...خدایا...رهی براش مهم باشه. همین.
romangram.com | @romangram_com