#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_274
هردوشون شروع کردن...نه بابا...رهی ابروهاشو بالا انداخت... حق با گلسا بود ... خیلی قوی نبود ولی به جثته ی ریزنقشش نمیامد که این همه زور بازو داشته باشه ... !
رهی گفت:
-چی کار کنم که بنده رو عفو کنین؟
-از مجازاتت نمی شه بگذرم تو قاتلی!
-حالا هیچ راهی نداره؟
-راه که داره ولی سخته ها...
-اگه بگی و انجامش بدم آشتی می کنی؟
گلسا خندید و گفت:
-اگه بتونی که آره!
-خب بگو...
گلسا نفس عمیقی کشید و فشار بیشتری به دستش وارد کرد...وای...الان می باخت...رگش بیرون زده بود.
-باید برام سوسک گواتمالایی راه راه خال خال پشمی پیدا کنی!
رهی با چشمای گرد گفت:
-هـان؟!؟
و صدای ریسه رفتن بچه ها بلند شد ... گلسا لبخندی زد. عاشق این صدای خنده بود. این صدای قهقهه که از اتاق بچه ها بلند می شد براش از هر صدایی دلنشین تر بود.
مصمم گفت:
-همونی که شنیدی. ببین رهی...جربازی نداریم ها...داری مچ مو از جا می کنی...
رهی خندید و گفت:
-خب می خواستی مچ نندازی!
-بحث و عوض نکن. سوسکی که گفتم نسلش درحال انقراضه و توی استرالیا هست. باید بیاریش تا باهات آشتی کنم.
چشمکی بهش زد و باز صدای خنده ی بچه ها بلند شد ...
romangram.com | @romangram_com