#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_275

-بابا آشتی به قیمت قله ی قاف که دیگه...

گلسا از بین دندونای قفل شده اش گفت:

-همونی که گفتم!

داشت می مرد! بگو دختر حسابی تو که زور نداری چرا با یه مرد کل می اندازی...

یهو سمیرا بلند داد زد:

-بسـه!

گلسا و رهی سمتش برگشتن. یه نقاشی که توی دستش بود و بالا گرفت...یه سوسک بزرگ بود که راه راه بود. بالاش بزرگ با خط خرچنگ قورباغه نوشته بود:سوسک گواتمالایی راه راه خال خال پشمی!

گلسا و رهی بی اختیار هردو دستاشون شل شد. پدرام جلوی سمیرا دوید و گفت:

-اینم سوسکی که گلسا گفته بود! ما کشیدیمش...حالا می شه باهم آشتی کنین؟!

سمیرا نقاشی و سمت رهی گرفت و گفت:

-بیا دیگه! بده بهش! باهات آشتی می کنه!

گلسا و رهی نگاه معناداری بهم انداختن. نگاه گلسا پر احساس بود...دلش می خواست تک تک بچه ها رو بغل کنه...رهی نقاشی رو سمت گلسا گرفت و گفت:

-در عرض یک صدم ثانیه آوردمش. آشتی؟

گلسا نقاشی رو ازش گرفت. وانمود کرد که داره براندازش می کنه و چشماشو تنگ کرد...

-هـومممم...

مکثی کرد و گفت:

-خیله خب حالا...فقط واسه اینکه روت رو جلوی این بچه ها زمین نندازم عفو بهت می خوره!

صدای کف زدن بچه ها.

بدون شک این شادی های کوچیک براش بزرگترین ارزش ها رو داشتن.

فکر اینکه رهی از کارش زده بود و اومده بود اینجا دنبالش، فقط به خاطر همین یک موضوع کودکانه و احتمالا برای شاد کردن بچه ها، ته دلش رو قلقلک می داد.

×××

آرمان به پنجره ی اتاقش توی شرکت تکیه داد. باید با رها چی کار می کرد...؟

romangram.com | @romangram_com