#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_273

-من چه می دونم کجاست! فروشنده ی خوش بر و روی گالری فعلا نیست! می بینی که؟! یک ساعت دیگه میاد!

گلسا از دستش ناراحت بود. دوست نداشت ناراحتی گلسا رو ببینه. گلسا...بالاخره دوستش بود. دوست. سرشو تکون داد و رفت دم در اتاق.

گلسا روی زمین نشسته بود. اصلا حواسش به در نبود. داشت به حرفای بچه ها گوش می داد. رهی به چارچوب در تکیه داد و بلند گفت:

-کی می خواد با من مچ بندازه؟

یهو همشون به رهی نگاه کردن. همه پسرا یه دادی کشیدن و سمت رهی دویدن...ولی گلسا بلند شد و دستشو به کمرش زد. خیلی جدی گفت:

-تو از کجا فهمیدی من اینجام؟

رهی درحالی که با انگشت هاش آهسته زیر گلوی پدرام رو قلقلک می داد و پدرام ریز می خندید، گفت:

-آقای قاتل این چیزا رو هم بلده دیگه.

-یادم نندازها! من از دستت عصبانی ام!

رهی جوابشو نداد. گلسا ته دلش کنف شد. چرا رهی جوابشو نداد؟! منتظر جواب بود. حتی از نوع دندون شکن اش تا شاید باز هم حرفی برای گفتن با رهی داشته باشه.

رهی با نهایت خونسردی و خوش خلقی مشغول حرف زدن با پسرها بود ...

-پس تو می خوای با من مچ بندازی...؟ پدرام تو که نمی تونی...نه بابا...

گلسا آستیناشو تا آرنج زد بالا. گفت:

-من باهات مچ می اندازم!

رهی به مچ لاغر گلسا نگاه کرد. بعد یه نگاه به دستش که توی دست خودش بود کرد. لبخند ملیحی زد و گفت:

-آخه نمی تونی!

گلسا نفسش رو محکم فوت کرد بیرون و گفت:

-اِ رهی می زنمتا! مچم لاغره ولی کلی هم زور داره!

و فقط برای اینکه بچه ها بخندن، با لحن بامزه ای گفت:

-آندراِستند؟

طبق انتظارش همه بچه ها خندیدن...سما دستاشو بهم زد و گفت:

-خب... من می گم ... ! یک دو سه!

romangram.com | @romangram_com