#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_272


گلسا با شک گفت:

-اوم...نـه...ولی خب ناراحتم کرد دیگه.

یکی از بچه ها برگشت و گفت:

-یک روز باهاش حرف نزنی کافیه. مامان من برام یه لیست توی خونه درست کرده که هرکار بدی بکنم چندروز باهام حرف نمی زنه...

سما زانوهاشو توی بغلش گرفت و زیرلب گفت:

-چه قدر دلم برای خونه مون تنگ شده...

گلسا لبخند تلخی زد و آهسته کله ی بی مویش رو نوازش کرد. سما گفت:

-ولی باهاش قهر نکن گلسا جون. منم با سمیر خیلی زیاد قهر می کردم. داداشمو می گم. پونزده سالشه. از وقتی که مریض شدم این قدر مهربون شده...حالا فقط کافیه خوب شم...همچین دوباره می ره مسخره بازیاشو شروع می کنه...

گلسا خندید و گفت:

-نه...اون دوستت داره.

سما سرشو تکون داد و گفت:

-می دونم می دونم...

مکثی کرد و نتیجه گیری کرد:

-پس رهی هم تو رو دوست داره باهاش قهر نکن.

سمیرا گفت:

-نخیرم دوستش نداره. مامان من می گه فقط زن و شوهرا هم دیگه رو دوست دارن. رهی که شوهرش نیست. هست گلسا؟

گلسا خندید و گفت:

-معلومه که نیست بچه ها...

پدرام که تمام مدت ساکت بود آروم گفت:

-ولی هم دیگه رو دوست داشته باشین خب...

رهی جلوی در محک بود. از ماشینش پیاده شد و درو بست. رفت تو. امیدوار بود گلسا رو اینجا پیدا کنه. یه سر به گالری اش هم زده بود. یه دختری اونجا بود که احتمالا همون ترانه بود. حق با گلسا بود. واقعا خیلی بداخلاق بود. وقتی رهی سراغ گلسا رو ازش گرفته بود پرخاش کرده بود:


romangram.com | @romangram_com