#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_226


فرزانه که گیج شده بود بلند شد و گفت:

-آخه...چی شد شیرین؟ اتفاقی افتاد که...

-آره فرزانه! بعدا بهت می گم. پگاه زود باش! عجله کن! من تکلیفم و باهات روشن می کنم!

و از خونه رفتن بیرون. آرمان و آبتین باز به هم نگاه کرد. آرمان پوزخندی زد و گفت:

-زیر سر توئه؟

-...

-چیه لال شدی؟ گندش دراومد؟ شما خبر داری عاشق دل خسته ی نامرد؟

آبتین دست هاش رو که لرزش خفیفی داشتن، دور سرش حلقه کرد. با لحنی عصبی زمزمه کرد:

-آرمان خفه شو.

صبح فردا. آبتین از اتاقش اومد بیرون. رفت توی آشپزخونه. آرمان و فرزانه و سهیل بیدار شده بودن. آبتین درحالی که برای خودش چایی می ریخت گفت:

-صبح به خیر.

کسی جوابشو نداد. لیوانشو روی میز گذاشت و با احتیاط نگاهشون کرد. یه جور خاصی به آبتین خیره شده بودن...خصوصا آرمان. می شد گفت چشماش قرمز هم شده بودن. سهیل سری به نشونه ی تاسف تکون داد و فرزانه آروم گفت:

-آبتین بشین.

-چیزی شده مامان؟

-گفتم بشین لطفا.

آبتین جلوی مادرش نشست. کنار آرمان. فرزانه دستاشو زیر چونه اش قفل کرد و گفت:

-پگاه دیشب به شیرین گفته که باید این نامزدی رو بهم بزنن. می دونی چرا؟

دل آبتین لرزید. حدس زدنش کار آسونی بود. سنگینی نگاه آرمان رو روی خودش حس می کرد ولی نمی خواست نگاهش کنه. سنگینی که برای یه لحظه اش بود ... داشت کمرش رو می شکست.

-گفته که من آبتین و دوست دارم. اونم منو دوست داره. خودش بهم گفته. گفته من هیچ وقت آرمان و نمی خواستم. آبتین...

مکثی کرد. نفسش رو بیرون داد و زمزمه کرد:

-از تو یکی انتظار نداشتم. تو پسر عاقلم بودی.


romangram.com | @romangram_com