#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_227
انگار فرزانه هنوز همه چیز رو هضم و جذب نکرده بود.
سهیل هم شروع کرد:
-یعنی واقعا چشم نداری خوشی برادرت و ببینی؟ تا برادرت نامزد کرد باید می گفتی دوستش داری؟
آبتین با ناباوری نگاهش رو روی چهره ی پدر و مادرش گردوند ... اونا چه فکری کرده بودن؟! نمی خواست مثل بحث دفعه ی قبلش با آرمان، سکوت اختیار کنه. نفسی کشید. باید به خودش مسلط می بود. پرونده اش پیش این خانواده کم سنگین نبود ...
-من از بچگی دوستش داشتم. اول اون بهم گفت...منم گفتم نمی شه! به خدا فقط بهش گفتم نمی شه!
آرمان بلند داد زد:
-ولی الان زندگی منه که گند خورده توش! فقط هم به خاطر جنابعالی! من عاشق پگاه بودم! یه عشق یه طرفه! هردوتون خائن اید!
فرزانه مثل همیشه آروم گفت:
-آرمان! با برادرت درست حرف بزن...
آرمان با خشونت داد زد:
-مگه اون کار درستی با من کرده؟!
آبتین تقریبا بلند گفت:
-مگه عاشق شدن هم جرمه؟!
-عاشق نامزد برادر شدن...عاشق ناموس برادرت شدن... بله! جرمه!
سهیل گفت:
-آبتین! آرمان! بس کنین! با هردوتونم!
مکثی کرد و ادامه داد:
-شیرین گفته که من هرکاری که دخترم بخواد می کنم. اونم تو رو می خواد. بستگی به خودت داره. اگه می خوای که این قضیه فراموش بشه بهش بگو دوستش نداری. اگه هم واقعا عاشقشی...نباید تنهاش بذاری. اون به خاطر تو برادرت رو شکسته!
آرمان پوزخندی زد:
-هردوشون منو شکستن!
بغض گلوی آبتین رو گرفته بود. کسی اینجا شکسته بود آبتین بود...قبل از هرکس دیگه ای آبتین شکسته بود! سهیل گفت:
-آبتین خود دانی. اگه بخوای می تونی با پگاه بمونی. ولی نباید جلوی چشم آرمان باشین...
romangram.com | @romangram_com