#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_225
-حرف نزن! دروغ نگو آبتین! تو عزیزترین کس زندگیمی پسر! می فهمی؟! چه طوری تونستی بهم خیانت کنی؟؟؟ چطوری تونستی به کسی که من عاشقشم حتی بگی دوستت دارم و بهش فکر کنی؟ اون زن منه ... ناموس منه ... تو بی غیرت نبودی! داداش من بی غیرت نبود!
آبتین نگفت. نگفت که من اول عاشقش شدم و در حقیقت کسی که باید این حرفا رو بزنه منم. در عوض یه سیلی دیگه از آرمان خورد. دست آرمان رو محکم توی هوا نگه داشت و بلند گفت:
-آرمان! منم بهش گفتم که دیگه به من فکر نکنه!
-من به اون کاری ندارم! حرفم با توئه! تو اگه منطق داشتی اون دنبالت نمیامد ... تو دنبال خودت نمی کشوندیش ...
نگفت. نگفت که عشق و منطق درست مثل یک ساعت شنی عمل می کنن. یکی پر می شه ... اون یکی خالی می شه ... درست مثل یک ساعت شنی نامرد.
و دستشو آورد پایین. گفت:
-فقط...اینو بدون! بدون که دیگه نباید حتی بهش نگاه هم بکنی! فهمیدی؟
و از اتاق رفت بیرون. آبتین روی تخت نشست و سرشو بین دستاش گرفت. حالا هردوشون و از دست داده بود. این یه ورطه بود. خود ورطه بود. ورطه ای که خودش با دست های خودش درستش کرده بود و حالا داشت توش غرق می شد.
-وای ... وای بر من ...
خیلی وقت از اون ماجرا گذشت...دیگه پگاه با آبتین حرف نمی زد...آرمان هم باهاش سرد شده بود. آبتین فقط سعی می کرد تحمل کنه. لام تا کام حرف نزنه و عشقشو توی نطفه خفه کنه. ولی دیگه کنترل خواب هاش که توی دستش نبود! هرشب خواب دوتا چشم های آبی پگاه رو می دید...
پگاه توی خیالات اش ملکه ی زندگی اش بود. ولی باید سکوت می کرد. حدود یک ماه از اون قضیه می گذشت.
دوباره یه آخر هفته بود. به قول آبتین آخر هفته ی زجرآور. دورهمی یا خونه ی فرزانه یا خونه ی شیرین. یه روز که خونه ی فرزانه بودن پگاه عزمشو جزم کرد. دیگه تحملش براش سخت بود.
-مامان...می تونم باهات حرف بزنم؟
شیرین با حواس پرتی گفت:
-بگو دخترم.
پگاه:نه...می خوام خصوصی توی اتاق باهات حرف بزنم.
-خب بذار وقتی رفتیم خونه...
-نه مامان همین الان!
شیرین و پگاه رفتن توی یکی از اتاق ها. آرمان و آبتین همزمان بهم نگاه کردن. یکی سرد و خشک و بی احساس و خشن. اون یکی پر از حسرت، نگران و مضطرب و محزون. یهو صدای بلند سیلی از توی اتاق اومد...همه توی هال ساکت شدن و بهم نگاه کردن. صدای داد شیرین اومد:
-بی حیــا! از تو یکی انتظار نداشتم!
و از اتاق اومد بیرون و پشت سرش پگاه. از قرمزی پررنگ روی گونه اش معلوم بود که صاحب سیلی اون بوده. دور چشماش خیس بودن ولی گریه نمی کرد. شیرین روسری و مانتوش رو برداشت و با کلافگی گفت:
-فرزانه جون...ما باید بریم خونه...
romangram.com | @romangram_com