#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_224


-ولی نمی شه. نمی شه که باهم باشیم. تو زن داداش منی...یعنی قراره بشی. نمی تونم. نمی تونم عذاب برادرم و ببینم.

-اون می تونه عذاب تو رو ببینه و تو نمی تونی...

-پگاه بس کن. بیا این عشق و دیگه فاش نکنیم...برو...برو تو داری زندگی تو سرو سامون می دی.

-آبتین مشکل چیه؟! مگه هم تو منو دوست نداری و هم من تو رو؟ خب من خیلی ساده همین الان می تونم نامزدی و...

-پگــاه! گفتم حرف نزن! بهش می گن دوری و دوستی...همیشه عاقل تر از آرمان من بودم. ساکت تر از آرمان من بودم. پس بذار این بار هم باشم.

-ولی تو زودتر از اون عاشق من شدی!

-ولی اون زودتر من دست جنبوند! پس برو پگاه! اصلا فکر کن من ازت متنفرم! بــــرو!

پگاه اشکاشو با پشت دست پاک کرد و از حیاط رفت...

شب شده بود. آبتین توی اتاقش بود. مطمئنا یک شب عذاب آور در انتظارش بود. یه شب پر از غلت زدن و شب بیداری. پرده ها رو کشید و می خواست بخوابه که کسی به در اتاقش زد. در اتاق و باز کرد. آرمان بود. خیلی جدی گفت:

-می خوام باهات حرف بزنم آبتین.

-راجع به چی؟

-یه چیز مهم!

و آبتین و زد کنار و اومد تو. با تکیه دادن به در، محکم بستش. چند لحظه سکوت کرد. سکوتی که از صدتا ناسزا بدتر بود. آبتین دستی به پشت سرش کشید و با لکنت گفت:

-این ... این چه نگاهیه؟ چیزی شـ ...

با لحنی تند وسط حرف برادر کوچکتر پرید:

-تمام حرفاتونو شنیدم...حرفای تو و پگاه رو. اومده بودم دنبال پگاه تا ببرمش تو که...دیدم حرفاتون خیلی جالبه!

قلب آبتین برای یه دقیقه از حرکت ایستاد...آرمان یک دفعه یقه ی آبتین و محکم گرفت و گفت:

-من دوستش دارم عوضی! می فهمی؟! برای خودمم هست! دیگه حتی بهش فکر هم نکن! تو کی این قدر بی غیرت شدی آبتین؟!

و خیلی ناگهانی و دور از انتظار، ضربه ی محکمی زیر فک آبتین زد ... آبتین متعجب عقب عقب رفت ... دستش رو به چونه اش فشار داد ... آخرین بار کی این طور کتک کاری کرده بودن؟ شاید وقتی چهارده سالش بود. اونم سر یه موضوع بچگونه بود ... الان بعد از سال ها باز هم موضوع بچگونه بود؟

آبتین عقب رفت و گفت:

-آرمان...تو...تو همش و نشنیدی! بهش گفتم که نمی تو...


romangram.com | @romangram_com