#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_217

پدرام یه بار دیگه سوالشو تکرار کرد:

-گلسا کیه؟ شوهرته؟

گلسا که از حرفاشون خنده اش گرفته بود نگاهی به رهی کرد. رهی هم لبخند محوی روی صورتش بود. گلسا به موهای کرکی پدرام دست کشید و گفت:

-نه خوشگلم...شوهرم نیست. دوستمه. رهی.

رهی از معرفیش اول تعجب کرد...رهی دوست گلسا بود؟ آره دیگه. مگه دشمن هم نبودن؟ مگه برای ارث باهم رقابت نمی کردن؟ اگه کسی از رهی می پرسید گلسا کیِ توئه...رهی چی می گفت؟ پیش خودش جواب داد:

-مسلما می گم دوستمه. نمی گم دشمن خونی مه.

رهی لپ کوچیک پدرام و کشید و گفت:

-خب ببینم...اسم تو پدرامه؟

-بــعله!

-پدرام تو مرد تری یا من؟

-معلومه من!

-ثابت می کنی؟

یه پسری رفت سمت رهی:

-پدرام چرت نگو. رهی از تو مرد تره. ببین چه قدر بزرگ تره...

پدرام:نخیرم حسین. من مرد ترم.

چنددقیقه بعد همه پسرا دور رهی رو گرفته بودن که ببین کی مرد تره... گلسا لبخندی زد و این بازی مردونه ای رو که رهی با چندتا مرد کوچیک راه انداخته بود، توی دلش تحسین کرد. این رفتار آقا منشانه ای رهی رو با این پسربچه های معصوم، دوست داشت.

گلسا چهارزانو با دخترا نشست و گفت:

-خب بشینین ببینیم...

رهی با هرکدوم شون مچ می انداخت...مسلما دستای قوی رهی مچ لاغرمردنی و فسقلی اونا رو می برد...ولی رهی فیلم بازی می کرد و وانمود می کرد که باخته...

گلسا باز لبخند زد. این یکی حرکتش حتی از قبلی ها هم جذاب تر بود. جالب تر و دوست داشتنی تر بود. دور و برش رو نگاه کرد. درسته که سما زیاد باهاش گرم نمی گرفت ولی حداقل میومد بهش سلام کنه. بهتر از قبل شده بود.

-سمیرا...سما کجاست خاله؟

-قرار بود امروز موهاشو بزنن. رفت و گفت هیچکی هم نمی خوام ببینم.

romangram.com | @romangram_com