#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_216


ولی الان یه جورایی عوض شده بود. دیگه خیلی بحث ارث لیلی رو پیش نمی کشید. شایدم رهی عوض شده بود. شایدم هردوشون. کسی چه می دونست.

-هی یو...رهی! بیا دیگه. چرا ماتت برده.

-اومدم.

-خیلی بچه های شیرینی ان لامصبا...باید ببینی شون.

درحالی که سمت یکی از اتاق ها می رفت گفت:

-ولی یکی شون هست که خیلی عجیبه. اسمش سماست. همش می گه...

همون طوری برای رهی تعریف می کرد به در اتاق چندبار کوبید. زیرلب گفت:

-این طرز در زدن منه. الان فهمیدن که من اومدم.

و لبخندی زد. در اتاق رو باز کرد...رهی دور تا دور اتاق رو یه نگاه سریع انداخت. یه اتاق با کاغذدیواری های رنگی...اسباب بازی...و کلی بچه. بچه های قد و نیم قد که معلوم بود مریضن...رهی حس کرد چیزی ته دلش لرزید. حق با رها بود...

همه بچه ها سمت گلسا دویدن...

-گلسا چه قدر دیر کردی...

-ما فکر کردیم دیگه نمیای! می دونی چندوقته نیومدی؟

-گلسا این دفعه چی آوردی! بگو بگو!

یه پسر کوچولو درحالی که به رهی نگاه می کرد پایین مانتوی گلسا رو کشید و گفت:

-گلسا...این آقاهه کیه؟

دختری که نزدیک پسرک ایستاده بود، دامن لباسشو مرتب کرد و گفت:

-پدرام خنگول! خب شوهرشه دیگه...مگه نمی دونی همه ی خانوما شوهر دارن؟

یکی دیگه گفت:

-همه شون که شوهر ندارن...خاله ی من شوهر نداره!

-خاله ی تو پیردختره.

-نیست!


romangram.com | @romangram_com