#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_218
گلسا با چشمای گرد گفت:
-موهاشو؟!؟
-آره همونایی که تا پاهاش می رسیدن...حیفه؟ نه؟
گلسا از جا بلند شد. می دونست سما چه قدر موهاشو دوست داره...حتما الان ناراحت بود...سمت در رفت و گفت:
-من الان برمی گردم! خب؟
و رفت بیرون. چنددقیقه بعد رهی حواسشو از پسرا گرفت و با چشم دنبال گلسا گشت. سمیرا فهمید.
آهسته گفت:
-گلسا...رفت پیش سما. فکر کنم دوتا اتاق اون ور تره.
سما. همون دختری که گلسا همش ازش حرف می زد. رهی هم بلند شد و از اتاق رفت بیرون...
گلسا جلوی در باز اتاق ایستاد. کمی خودش رو پشت دیوار کشید و از پشت در نگاه کرد. صدای فین فین سما اومد. جلوی یه آینه بزرگ نشسته بود. یه پرستار یه پیش بند بزرگ دورش بست و گفت:
-سما خانومی...وقتشه دیگه باهاشون خداحافظی کنی...
سما فقط سرشو پایین گرفت. گلسا صدای قدم هایی رو از پشت سرش حس کرد. رهی. نگاهی بهش کرد و زیرلب گفت:
-بیا اینجا.
آهسته گفت:
-می خوان برای شیمی درمانی موهاشو کوتاه کنن...
رهی که هنوز از شـُک دیدن بلندی موهای دختربچه درنیامده بود، پرسید:
-کوتاه؟! این همه مو؟ حیف نیست؟
سما یهو برگشت سمت در و با دیدن گلسا اخم کرد. گلسا دست هایش رو کمی بالا برد و سریع گفت:
-می دونم! می دونم که نمی خوای کسی بیاد! ولی خواهش می کنم بذار...
سما هیچی نگفت و به آینه نگاه کرد. پرستار لبخندی به گلسا و رهی زد. خونسرد و مهربون. عادت داشت به هرحال ... به این غم های دختربچه ها موقع کوتاه کردن موهاشون. ماشین تراش رو برداشت و روشنش کرد. گلسا با شنیدن صداش انگشتاشو توی هم قفل کرد. سما چشماشو روی هم فشار داد. حقیقت داشت. الان خوب می تونست درک کنه. باور کنه که سرطان شوخی نبود. واقعا سرطان داشت.
رهی گفت:
romangram.com | @romangram_com