#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_203
-شرکت تو نیست که می گی خوش اومدی. شرکت خان داداشته.
-اون خان دو سال از من کوچیک تره ها! بنده سالارم!
گلسا خندید و رفت رها رو بغل کرد. مثل همیشه. رها همیشه با خودش فکر می کرد گلسا هیچ وقت آلزایمز نمی گیره. آخه یه جا خونده بود آدمایی که زیاد بقیه رو بغل می کنن آلزایمز نمی گیرن. یه لحظه به این فکر کرد که چی می شه اگه آبتین بغلش کنه...
یه قطره اشک روی گونه اش افتاد. چشمای گلسا گرد شد. یه ذره عقب رفت و گفت:
-رها؟! عزیز دل خواهر؟! چی شد؟
رها با پشت دست اشکشو پاک کرد. گلسا که غریبه نبود. به پنجره نگاه کرد. گلسا به چشمای قهوه ای اش که توش نور غروبی افتاده بود نگاه کرد.
-هیچی گلسا...فقط خسته شدم!
دستاش رو،عاصی تکون داد و گفت:
-به خدا دارم می میرم از دلتنگی! پیشمه و نمی تونم داشته باشمش! اه...من واقعا دوستش دارم. ولی اون...حتی نمی دونم دوستم داره. یعنی مطمئن نیستم...اگرم داره...چرا نمی گه؟!؟ چرا؟؟؟
و صورتشو با دستاش پوشوند. گلسا آروم دستشو پشت رها گذاشت و خواهرانه نوازشش کرد. زیرلب گفت:
-رها...گریه نکن منم گریه ام می گیره ها...
واقعا از دیدن گریه ی یکی،حالا به هر دلیلی که بود بغضش می گرفت. مامانش همیشه می گفت اگه دیدی یه نفر داره برای یه نفر دیگه گریه می کنه بدون واقعا دوستش داره...و گلسا بدون گریه ی رها هم مطمئن بود که رها بی اندازه آبتین و می خواد. بلند شد و گفت:
-من می رم رها...زود برمی گردم. خب؟
رها سریع گفت:
-گلسا کجا می ری؟!
-نترس جای بدی نمی رم.
-گلسا...
-اه بابا می خوام برم پیش رهی! کارش دارم!
صدای قدم هاش توی راهرو منعکس می شد ...
گلسا رو به روی رهی روی مبل نشسته بود و یه پاش رو روی پای دیگه اش انداخته بود و داشت مثل منار جنبون تکونش می داد. دست به سینه نشسته بود و به رهی نگاه می کرد. رهی محتاطانه نگاهش کرد و گفت:
-گلسا...؟
-هـوم؟
romangram.com | @romangram_com