#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_202


-چطوری؟

-زیر آسمون خدائیم.

رهی با ابرو به در اتاق رها اشاره کرد:

-منتظرته.

گلسا لبخندی زد و دستش رو به بند کوله اش گرفت:

-چی شده که دیگه مشکلی نداری من اینجا،پیش خواهرت باشم؟

تک خنده ای زد و گفت:

-و در ضمن لبخند هم می زنی؟!

رهی سرش رو تکون داد:

-هرچیزی که باعث خوشحالی رها شه،باعث خوشحالی منم هست ...

گلسا در سکوت نگاهش کرد. رهی سرش رو سمت گلسا خم کرد:

-شاید خودت متوجه نباشی ولی تو داری کمکش می کنی که واقعا رها باشه!

گلسا لبخند کجی زد:

-بعد بگو من خیلی ادبی حرف می زنم!

یک قدم سمت اتاق رفت و گفت:

-می بینمت!

و رفت توی اتاق رها.

رها دست به سینه جلوی پنجره ایستاده بود و به خیابون نگاه می کرد. دید آبتین سوار ماشینش شد و توی شلوغی خیابون گم شد .... رها آهسته لباشو توی دهنش کشید و پلکاشو روی هم فشار داد. این طوری گریه اش نمی گرفت.

صندلی اش و چرخوند و گفت:

-سلام گلسا! خوش اومدی...

گلسا به شوخی گفت:


romangram.com | @romangram_com