#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_201
-می دونی وقتی بخوای خیلی خوب می تونی آدم باحالی باشه و حرص آدم و درنیاری؟
گلسا شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
-خب همه همین طورن. تو هم همین طوری. من و تو از وقتی هم دیگه رو دیدیم فقط داشتیم نیمه ی خالی لیوان و بهم نشون می دادیم.
مکثی کرد و بلند گفت:
-ولی لیوان نیمه ی پر هم داره! نــه؟
رهی سرشو تکون داد و گفت:
-بله بله...حق با شماست،بانو ادبیاتی.
گلسا خندید و به رهی که رو به روشو نگاه می کرد نگاه کرد. راستشو گفته بود. رهی هم می تونست آدم خوبی باشه.
×××
رها درحالی که با خودکار توی دستش بازی می کرد رو به رهی کرد و گفت:-دیشب فرخنده بهم زنگ زده بود. ترجیح دادم جوابشو ندادم...مادربزرگ فولادزره ممکن بود یه حرکتی روی اعصابم بزنه.
رهی خشکش زد. سریع گفت:
-آفرین آفرین. ببین...اصلا کلا جوابشو نده. خب؟ اصلا هیچی. هیچ جوابی بهش نده.
رها با تعجب سرشو تکون داد. فقط کافی بود فرخنده یه خبر از رهی بگیره و همه چی رو برای رها بگه...این که دیگه پیش باباش نیست و رفته. بعد رها پیگر و پاپی رهی می شد که کجا رفتی و اون وقت بود که ... همه ی قضیه ی لیلی رو می فهمه.
رهی دوست نداشت خواهرش ازش ناامید بشه. دوست نداشت رها از گلسا هم ناامید بشه و ازش فاصله بگیره. می تونست خیلی راحت و به وضوح ببینه که به گلسا علاقه مند شده. از پنجاه تا حرفش بیست و پنج تاش گلسا بود. دلش نمی خواست پیش خودش اعتراف کنه ... ولی مدت ها بود که به این نتیجه رسیده بود که خواهرش تنهاست. زندگیش یکنواخت شده و از وقتی گلسا کنارش بود انگار تغییر کرده بود.
رهی گفت:
-برم توی اتاقم. فکر کنم قرار بود امروز مهمون داشته باشم...
رها با حواس پرتی،درحالی که هنوز با خودکار توی دستش ور می رفت گفت:
-باشه برو.
رهی از اتاق رها اومد بیرون که یهو توی راهرو گلسا رو دید. لبخندی زد و گفت:
-به به...به به...خانوم مزاحم!
گلسا هم لبخندی زد و درحالی که سرشو تکون می داد گفت:
-مراحم مراحم...
romangram.com | @romangram_com