#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_200


-اون جعبه هه چیه؟

گلسا برگشت و با ابروهاش به جعبه اشاره کرد و گفت:

-این؟

-جعبه ی دیگه ای اینجا هست؟

-اِ والا این جعبه یه دکمه بالاش داره که اگه فشارش بدی یه دلقک از توش میاد بیرون و می گه فضولی اش به تو نیومده پسرم...!

ولی قبل از اینکه رهی جوابشو بده گفت:

-هیچی بابا توش کاشیه. کاشی. نقاشی کردم ببرم بفروشم.

رهی یه نگاه به گلسا کرد. یه نگاه به جعبه. دوباره به گلسا نگاه کرد. دستشو توی جیبش کرد و گفت:

-اِم...خیلی سنگینه؟

گلسا چندلحظه نگاهش کرد...یعنی اگه می گفت آره ممکن بود برسونتش؟ گلسا سریع گفت:

-آره خیلی.

همچین دروغ هم نمی گفت. فقط قسمت «خیلی» اش دروغ بود. سنگینی اش متوسط بود. رهی سرشو سمت ماشینش چرخوند و گفت:

-خب اگه بخوای...من می تونم برسونمت. اگه گالری ات سرراه باشه...

-خیلی دور نیست! تقریبا نزدیکه!

-باشه سوار شو.

گلسا درحالی که از خوشحالی لبخند دندون نمای گل و گشادی روی لبش بود جعبه رو صندوق عقب گذاشت. خودش رفت جلو نشست و در ماشینو بست. کمربندشو بست و گفت:

-خیلی لطف بی کرانی کردی...لطفی به وسعت دشت های وصف نشدنی...و به عمق دریاهای دور...

رهی که از لحن احساسی گلسا خنده اش گرفته بود گفت:

-کتاب ادبیات قورت دادی.

-آره. اینجا...وسط حلقم هم گیر کرده.

رهی به نیم رخ گلسا نگاه کرد. بعضی وقتا می تونست روی اعصاب نباشه. نه تنها این...بلکه می تونست دختر جالبی هم باشه. رهی گفت:


romangram.com | @romangram_com