#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_183

رفت یه سر به لیلی زد و دوباره برگشت سر مقر اصلی اش. آشپزخونه.

-رهی...ام... می تونم ازت یه سوالی بپرسم؟

رهی سرش رو با تردید تکون داد. گلسا سرش رو کج کرد و زیرلب پرسید:

-تو هنوز با پدرت قهری؟

رهی بی اختیار اخم کرد و بی هیچ حرفی فقط سرشو تکون داد. دستشو بالا برد و گفت:

-نگو که ارزششو نداره. تو هم اگه بابات از اون بلاها سرت میاورد همین کارو می کردی. خودت دیدی که...تازه زخمام خوب شدن.

گلسا چیزی نگفت.

کوله اش رو برداشت و یه دسته پول از توش درآورد. شروع به شمردنش کرد. زیرچشمی به رهی نگاه کرد و گفت:

-الان فکر نکن مایه دارم شبونه بیای هزار یاحسینم و با یه یا علی ببری!

رهی خنده اش گرفت و گفت:

-چرا چرت می گی...؟!

گلسا توضیح داد:

-کرایه ی خرداده. فکر کنم یه ذره هم عقب افتاده.

بلند شد و رفت توی اتاق لیلی. چنددقیقه بعد دوباره پول به دست برگشت. رهی گفت:

-اِ چی شد؟

-نه بابا اونی که تو فکر کردی نیست. هنوزم از من اجاره می گیره! این قدرام مهربون نیست! گفت ببرم بذارم توی گاو صندوقش.

رهی چشماشو تنگ کرد و گفت:

-یادت نره دوربین مداربسته توی گلکسی نوت اش داره!

گلسا هم در جواب چشماشو ریز کرد و گفت:

-من قبلا یکی از امتحان های الهی رو رد کردم بابا!

و رفت بالا. یاد مکالمه ی اون روزش با رهی افتاد. اون شبی که دوستای لیلی اومده بودن و راجع به افرند حرف زدن...یعنی لیلی همه ی حرفاشونو بعدا چک کرده بود؟ نه بابا. آشپزخونه که دوربین مداربسته نداشت. گلسا همه جا رو چک کرده بود!

گلسا در اتاق و باز کرد و پول ها رو توی گاوصندوق گذاشت. نگاهی به دوربین کرد. جاشو پیدا کرده بود. بالای گنجه ی کمد بود. ماشالا به لیلی...! ماشالا به این مغز متفکر.

romangram.com | @romangram_com