#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_182


-ولی بازم...

-آره. بازم یه چیزی هست که آدم و اذیت می کنه.

رهی سریع با صدای «تق» بسته شدن در سرشو چرخوند. گلسا بود. لبخندی بهش زد و گفت:

-سلام.

اگه می گفت که از ظهر به این طرف منتظر گلسا و صدای باز و بسته شدن در و زیرلب سوت زدنش نبوده،دروغ می گفت. یه دروغ بزرگ!

گلسا هم سرشو تکون داد و زیرلب گفت:

-سلام.

درحالی که دوربینشو از دور گردنش درمیاورد گفت:

-می دونم دیر کردم. تازه برای ناهار هم نیومده بودم...احتمالا لیلی خودش گرم کرده.

موهاشو زیر شالش مرتب کرد. رهی با کنجکاوی نگاهش کرد. می خواست بدونه تا این وقت شب کجا بوده. ولی خب ممکن بود گلسا بهش بتوپه. شاید از روزهای اول خوش اخلاق تر شده بود ولی هنوزم غیرقابل پیش بینی بود ...

اما در کمال تعجب بدون اینکه خودش چیزی بگه گلسا گفت:

-رفته بودم بهشت زهرا.

نیازی نبود که به رهی توضیح بده. ولی نمی دونست چرا این حرفو زد.

ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

-خیلی شلوغ بود!

رهی گفت:

-نمی ترسی توی تاریکی می ری اونجا؟!

گلسا شونه هاشو بالا انداخت و با خنده گفت:

-من بخوام از این چیزا بترسم که کلاهم پس معرکه ست. بعدشم من از خدامه روح بابامو ببینم. می گن روح ها توی شب میان قبرستون دیگه؟ نه...؟ ولی وقتی من رفتم هوا تقریبا روشن بود. اونجا که بودم تاریک شد.

لبخند کجی زد و گفت:

-آدم باید از زنده هاش بترسه ... مرده ها که ترس ندارن. تا وقتی زنده ها هستن برای چی از مرده ها بترسیم؟


romangram.com | @romangram_com