#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_176


-تو چندتا پیرهن پاره کردی آخه!

رهی نچ نچی کرد و نشست توی ماشینش. داشت از کنار گلسا رد می شد که شنید گلسا گفت:

-فامیل دور.

رهی ترمز کرد. سرشو از شیشه بیرون آورد و گفت:

-چی چی؟

-فامیل دور.

و خندید. آرنج شو به سقف ماشین رهی تکیه داد. رهی گفت:

-ریلیشن شیپ اش چی بود؟

گلسا از اصطلاح رهی خنده اش گرفت و گفت:

-همش می گی من فامیل لیلی ام من فامیل لیلی ام. نه که فامیل خیلی نزدیکی هم هستی...منم این لقب رو روت گذاشتم.

-قیافه ی تو هم خیلی به دختر همسایه میاد با اون چتری هات.

گلسا دستی به چتری هاش کشید و گفت:

-قیافم سالمه.

-آره خیلی.

گلسا لب هاشو کج کرد و درحالی که سعی می کرد نخنده گفت:

-مرگ.

آبتین مثل همیشه که خسته شده بود روی پشت بوم ایستاده بود. آرنج هاشو به لبه ی پشت بوم تکیه داد و صورتشو با دست هاش پوشوند. این چه مخمصه ای بود؟! مخمصه ی رها. نه...رها مخمصه نبود. مخمصه ی اصلی آرمان بود.

قرار بود سه روز دیگه بیاد. سه روز دیگه میومد و آبتین هنوز نتونسته بود نه تنها رها رو فراموش کنه...بلکه عشقش نسبت به رها قوی تر هم شده بود. اگه یه روز،فوق فوق اش دور روز رها رو نمی دید دلش براش تنگ می شد. برای خنده های کوتاه ولی شیرین اش. صورت لاغر و کشیده اش که وقتی می خندید یه چال کوچیک اما عمیق روی گونه ی چپش ایجاد می شد. حرفای بامزه اش. وقتی از مشکلاتش با آبتین حرف می زد...

باد نسبتا خنکی وزید و آبتین نفس آرومی کشید. ای کاش الان رها اینجا بود...اینجا بود تا آرامششو منتقل می کرد. یه لبخند گرم به آبتین می زد و باعث می شد همه چی یادش بره.

-باز از چی خسته شدی؟

آبتین آروم دستاشو از روی صورتش کشید پایین...یعنی این قدر زود آرزوش برآورده شده بود؟! یا داشت خیالاتی می شد؟


romangram.com | @romangram_com