#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_175
-بفرمائید...؟ سلام آقای رادمنش.
بله حدسش درست بود. بهراد رادمنش. وکیل لیلی بود. گلسا جلو رفت و زد روی دکمه ی آیفون. این بار رهی با حرص گلسا رو نگاه کرد. گلسا هم لبخند ملیحی تحویلش داد.
-سلام آقای رهنما...خوب هستین؟
-ممنون. امری داشتین؟
اوه اوه...گلسا دست به سینه به رهی نگاه کرد. «اینو ببین چه قدر مودب شده حالا لفظ قلم میاد...»
-بله. می خواستم ببینم می شه با خود خانوم رهنما صحبت کنم؟
-ایشون خواب...
یهو صدای چرخ های ویلچر لیلی اومد و گلسا و رهی باهم سمتش چرخیدن. گلسا لپشو از توی دهنش گاز گرفت...بیچاره شدن. الان یه بوهایی می بره...ولی لیلی یه راست سمت تلفن رفت و از دست رهی گرفتش. اول از همه هم انگشتشو روی دکمه ی آیفون زد تا اونا چیزی نشون.
-الو سلام آقای رادمنش جان...خوبم...
رهی نگاه معناداری به گلسا کرد. گلسا کیفشو برداشت و با ایما اشاره به لیلی گفت صبحونه اش روی اپنه. و به سرعت دنبال رهی از خونه رفت بیرون. فقط نمی خواستن با لیلی چشم تو چشم شن...
گلسا به در تکیه داد و نفسی کشید. رهی به چشم های گلسا زل زد و گفت:-راحت شدی؟
-من راحت بشم؟!
-اگه لیدی نمی زدین روی آیفون نمی فهمید.
-نه که تو اصلا رادمنش رادمنش نمی کردی! بعدشم...اگه می ذاشتی من جوابشو بدم روی آیفون نمی زدم.
رهی همون جوری نگاهش کرد. گلسا هم سرسختانه بهش خیره شد. رهی شونه هاشو بالا انداخت و سمت ماشینش رفت. گلسا درحالی که با بند دوربینش بازی می کرد گفت:
-یه کار دیگه هم می شه کرد. برم با این رادمنش عروسی کنم. بعد دوتایی بی خیال وصیت نامه اش بشیم و هاپولی کنیم.
رهی خیلی خونسرد گفت:
-من که نمردم.
-خب تو رو هم می کشیم. کسی هم چیزی نمی فهمه.
-برو قیافتو ببین بعد از این حرفا بزن.
-قیافه به این سالمی...
-نمی گم ناسالمه. می گم بچه ای.
romangram.com | @romangram_com