#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_174
-آهان...دیدم خونه یهو ساکت شد...نمی فهمیدم چی می گه فقط یه چیزایی می شنیدم.
رهی سرشو تکون داد.
-احساس می کنم از وقتی باهاش آشنا شدم جوون تر شدم.
رهی باز سرشو تکون داد.
-تو هم همین طور...ای کاش زودتر توی زندگیم بودین.
رهی سرشو تکون داد ولی آروم تر. نه نه ... اگه زودتر میومد باید بیشتر احساس عذاب وجدان رو تحمل می کرد!
-کلا گلسا که باشه حس خونه یه رنگی داره.
رهی سرشو تکون داد. صادقانه حرف لیلی رو در دلش تایید می کرد.
×××
-یه صبح دیگه
یه صدایی توی سرم می گه
امروز و زندگی کن فردا دیگه دیره
رهی ابروهاشو انداخت بالا و گلسا رو نگاه کرد. هرروز صبح با این آهنگه سمفونی راه می انداخت. گلسا نگاهی به رهی کرد و گفت:
-صبح تو هم به خیر!
رهی سرشو تکون داد و گفت:
-صبح به خیر.
روی صندلی پایه بلند نشست و گفت:
-تو نمی خوای آهنگتو آپدیت کنی؟
-نخیر...دوستش دارم! به این خوبی...به آدم انرژی مثبت می ده.
همون موقع صدای تلفن بلند شد...رهی و گلسا بهم نگاهی کردن. کی به تلفن خونه زنگ می زد؟! جوابش همزمان به ذهن هردوشون رسید و سمت تلفن حمله ور شدن...
ولی رهی تندی دستشو دراز کرد و تلفن و برداشت. گلسا پوفی کرد و با حرص به رهی نگاه کرد.
romangram.com | @romangram_com