#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_173

-چه قدر از شریکت بدت میاد؟

گلسا به سرش اشاره کرد و گفت:

-قد تک تک موهای روی سرم که هرروز با موچین میاد می کندشون...بس که حرصم می ده...

گلسا بدون حرف دیگه ای رفت توی اتاق لیلی و چندلحظه بعد سینی به دست اومد بیرون. سینی رو روی اپن گذاشت و گفت:

-ببین رهی...فکر نمی کنی من خیلی توی زحمت می افتم؟

رهی با سردرگمی گفت:

-چی؟

-میای یه معادله کنیم؟

-معامله کنیم. معادله چیه دخترخوب...

-معادله. از عدل میاد دیگه ... معادله کنیم!

-معامله! بابا معامله ... حالا بگو ببینم چیه؟

-من اینجا آشپزی می کنم تو ظرفا رو بشور. دستام چروکیده شدن. اون ماشین ظرفشویی اش هم خرابه...با اون همه دبدبه و کبکبه لیلی نمی خواد درستش کنه می گه من تنها ماشین ظرفشویی به چه دردم می خوره. فکر کرده من اینجا شبدر چهاربرگم.

رهی خندید و گفت:

-خیله خب. این بود معامله ات؟

-بله معادله ام این بود.

-من فکر کردم یه چیزی راجع به پشت بوم می خوای بگی.

گلسا لبخند محوی زد و کوله اش رو برداشت. آهسته گفت:

-هرچیزی به وقتش رهی. هر چیزی به وقتش!

و از خونه رفت بیرون. در با صدای نسبتا بلندی بسته شد. رهی نفسی کشید. یه لحظه خونه ساکت شد. دو لحظه خونه ساکت شد. سه لحظه خونه ساکت شد...کلا وقتی گلسا رفت یهو خونه ساکت شد. انگار یه چای خالی توی خونه بهش دهن کجی می کرد ...

رهی بلند شد و توی آشپزخونه رفت. صدای چرخ ویلچر لیلی اومد. از بالای اپن سرک کشید و گفت:

-گلسا رفت؟

-بله عمه.

romangram.com | @romangram_com