#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_177
با شنیدن صدای پاشنه های کفش و استشمام یه عطر شیرین آشنا مطمئن شد که رها واقعیه. لبخندی زد و گفت:
-سلام.
رها هم سرشو تکون داد. کنار آبتین ایستاد و گفت:
-دیگه خوب می دونم کجاها باید پیدات کنم.
-تو ندونی کی بدونه؟
خودش از این حرفی که ناخودآگاه زده بود تعجب کرد. مطمئن بود رها هم تعجب کرده ولی رها تودار و غیرقابل پیش بینی بود. رها خندید و گفت:
-خب...نگفتی از چی خسته شدی؟
-از همه چی.
-مثلا از من.
آبتین اخم کرد و گفت:
-چرت می گی. تو آخرین چیزی هستی که ممکنه ازش خسته شم.
ته دل رها قند آب شد. «آبتین بگو دیگه...بگو! نترس.» رها دستاشو به لبه ی پشت بوم گذاشت و گفت:
-آبتین تو آدم ترسویی هستی.
آبتین سرشو برگردوند و به رها نگاه کرد ولی رها بهش نگاه کرد. با چشم های قهوه ایش به خورشید که کم کم داشت غروب می کرد خیره شده بود. گفت:
-اشتباه فکر می کنم؟
آبتین آهسته گفت:
-نه...فکر نکنم. آره من ترسو ام.
-منظورم ترس درونیه. نه ترس فیزیکی...
میون حرفش پرید:
-منظورت رو فهمیدم.
این بار رها به آبتین نگاه کرد. بالاخره همه ی جرئت شو جمع کرد و گفت:
-آبتین...چرا از پگاه جدا شدی؟
romangram.com | @romangram_com