#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_100


-می خوایم بریم اینجا؟

-آره. اونجا همه منو می شناسن. همه ی بچه ها. نزدیک یه ماهی می شه که نرفتم. مطمئنا خوشحال می شن.

و دست رها رو کشید و رفتن تو. گلسا چشمکی به رها زد و گفت:

-از همین طبقه ی اول شروع می کنیم.

برای یکی از پرستارها دست تکون داد و پرستار با دیدنش لبخندی زد. سمتش اومد و گفت:

-گلسا؟ سلام...کم پیدا بودی.

-سلام. سرم شلوغ بود! بچه ها کجان؟

-بعضی هاشون توی حیاط هستن. بعضیاشون هم توی اتاق همیشگی شون جمع شدن. اونجا می تونی پیداشون کنی.

گلسا به رها اشاره کرد و گفت:

-دوستم رها. رها ایشون یکی از پرستارهای محکه.

رها بهش سلام کرد و با گلسا سمت اتاق هشت رفتن. در اتاق باز بود. یه اتاق که رنگ آمیزی شادی داشت با کاغذدیواری ها رنگارنگ. صدای همهمه ی بچه ها از توش میومد. گلسا با ذوق رفت تو و با صدای بلند گفت:

-ســَلــــام! بچه ها کی اومـده؟!؟

یهو همه شون برگشتن و با دیدن گلسا جیغ کشیدن...رها از جا پرید. گلسا بهش خندید و گفت:

-می بینی؟ خیلی بانمکن...نـه؟

رها عقب رفت و با بهت به اون بیست-بیست و پنج تا بچه ای که با خوشحالی دور و بر گلسا بالا و پایین می پریدن نگاه کرد...بچه هایی که چشماشون روی صورت های کوچیک شون خیلی بزرگ به نظر می رسید...بدن های لاغر و نحیف شون...بعضیاشون موهای کم پشتی داشتن و بقیه شون اصلا مو نداشتن...حتی عده ای شون رو هم فقط از روی لباس هاشون می شد تشخیص داد دخترن یا پسر. بین سه تا هفت یا هشت سال بودن.

به خودش اومد و لبخندی زد. نزدیک گلسا رفت و آهسته دستشو روی موهای کرک مانند یکی از پسرها کشید. گلسا گفت:

-بچه ها...این دوستمه. رها.

همه شون باهم گفتن:

-سلام...

و اسمشو تکرار کردن:رها...رها...رها...

رها بی اختیار خندید. گلسا همه شون رو می شناخت. کوله پشتی اش رو درآورد و چندتا بسته پاستیل درآورد. گفت:


romangram.com | @romangram_com