#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_101

-دلم براتون تنگ شده بود...

سمت یکی از دخترها برگشت و گفت:

-اِ سمیرا...؟ برگشتی؟ خیلی وقته ندیدمت.

و محکم بغلش کرد. از توی کیفش یه بسته درآورد و گفت:

-راستی اون دستبندهایی رو که قول شون رو بهتون داده بودم براتون بافتما...

و روی زمین نشست و بچه ها دورش حلقه زدن. رها هم کنارش نشست و اون پسر کوچولو رو توی بغلش نشوند. نگاهی بهش کرد. موهای کرکی اش بور بودن و چشماش سبز روشن بود. آخه حیف نیست...همچین بچه ی خوشگلی عمرش کوتاه باشه؟

-اسمت چیه خاله؟

-پدرام.

و لبخند مهربونی به رها زد. می شد گفت چهارسالش بود. هرکدوم از بچه ها پیش رها میومدن و باهاش حرف می زدن...ازش می پرسیدن چندسالشه...واقعا دوست گلساست؟ چه جوری باهم دوست شدن؟ رها هم کیف می کرد...حتی بیشتر از گلسا کیف می کرد. چه خوب شد که گلسا آوردش اینجا.

یه ذره که دور و برش خلوت شد تازه متوجه یه دختر شد که یه گوشه نشسته بود و با بقیه بچه ها قاطی نمی شد. انگار سنش هم از اونا بیشتر بود. شاید هشت سالش بود. تازه موهاش هم بلند بودن...خیلی بلند. تا پایین کمرش. زانوهاشو بغل کرده بود و با اخم به بچه ها نگاه می کرد.

رها آروم بلند شد و سمتش رفت. تندی خودشو جمع کرد و بیشتر به دیوار چسبید و اخمش غلیظ تر شد. رها گفت:

-خوبی عزیزم...؟

دختر خودشو جمع تر کرد و گفت:

-برو!

دستاشو آورد پایین و تند گفت:

-به اون یکی دختره هم بگو بره. من نمی شناسمش. ولی از همه آدمایی که میان اینجا تا بهمون ترحم کنن بدم میاد...فکر می کنن خیلی مهربونن! ولی نمی دونن نیستن! من بدم میاد کسی بهم ترحم کنه. بــرو!

و سرشو بین بازوهاش قایم کرد. رها بلند شد و متاثر نگاهش کرد. شاید راست می گفت.

×××

رهی کلید انداخت و اومد توی خونه. بوی غذا میومد...بوی خوبی بود. احتمالا گلسا توی خونه بود که بوی غذا میومد دیگه. نشد یه بار بیاد این گلسا نباشه.

درو با صدای بلندی بست تا گلسا بفهمه که اومده. گلسا هم فهمید. ولی به روش نیاورد. کتاب قطور خارجی ایش رو هنوز می خوند. تموم نمی شد لامصب! از اون کتاب های طلسم شده بود. کتاب رو روی اپن باز گذاشته بود و ملاقه به دست می خوند. شالش رو که افتاده بود روی شونه هاش روی سرش انداخت. باز دوباره آقای فامیل پیداش شد.

رهی نفسی کشید. بوی عدسی بود. عدسی...وای که چه قدر عدسی دوست داشت. عدسی های مامانش همیشه خوشمزه می شد. بعد از رفتن مادرش،وظیفه ی پخت غذا روی دوش رها بود. ولی هیچ وقت ... هیچ وقت ... غذاهاش به خوبی مادرش نشد.

گلوشو صاف کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com