#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_99

-چیه؟ اشتباه حدس زدم؟

-کاملا. جنس مخالفه.

-آهان...از اون لحاظ.

گلسا با هیجان خودشو به رها نزدیک کرد و گفت:

-خب کیه؟

-تو که نمی شناسیش. شریک داداشمه.

-هوم...

اگه رها می دونست که گلسا رهی رو می شناسه چی کار می کرد؟ گلسا نمی دونست. شاید تعجب می کرد. شایدم...غیرقابل پیش بینی بود. گلسا گفت:

-خب اون به تو اهمیت نمی ده. قضیه همینه. نـه؟

-یه جورایی.

رها فعلا نمی خواست داستان پگاه رو رو کنه. داستان پگاه چیزی بود که خودشم هنوز ازش سر درنیاورده بود. گلسا بلند شد و گفت:

-بیا ببرمت یه جای باحال.

-کجا؟

-بیا دیگه. جای بدی نیست. نگران نباش. منم خیلی وقته نرفتم...

رها با شک سرشو تکون داد و کیفشو برداشت. با گلسا سوار مترو شدن. گلسا توی راه کلی باهاش حرف زد. درباره ی زندگیش. مامان و باباش مرده بودن و تنها بود. وضعیتش هم به یه تار مو بسته بود. اگه فروش گالری اش پایین میومد وضعش افتضاح می شد.

گلسا توی یه ایستگاه دست رها رو کشید و گفت:

-بیا. همینجاست.

چنددقیقه بعد رها هاج و واج رو به روی سازمان محک ایستاده بود. گلسا دست رها رو محکم گرفت و فشار داد. رها گفت:

-سازمان محک؟

گلسا حرفشو کامل کرد:

-بیمارستان سازمان محک. نمیای؟

رها گفت:

romangram.com | @romangram_com