#پانزده_سال_کابوس_پارت_230

کلر:اونو که عادت ندارم اما نمیتونستم گوشامو که بگیرم همیشه باصدای بلند فکر میکنی؟

کریس:آره اشکالی داره؟

کلر:داشتم میگفتم اگه پیشت نبود تو میمردی اونوقت جیل بود که عذاب وجدان میگرفت..این بدتره.. جیل کاریو کرد که فکر میکرد درسته ...پس باید انجام میداد...نجاتت داد کار هر پلیسی که باید انجام بده!

کریس: ولی من وظیفمو نتونستم انجام بدم پلیس خوبی نبودم!!!نتونستم نجاتش بدم میفهمی کلر...خودتو بزار جای من عذاب نمیکشی!

کلر:تمیتونم چون جای تو نیستم ولی اینو خوب میدونم که جیل عاقل بود منم اگه جاش بودم همین کارو میکردم صد دفه هم اون اتفاق بیفته جیل همون کارو میکنه!...بهتره فراموشش...

کریس:نه!!!!حتی حرفشم نزن ...

کلر:دنیل و یادته! به خاطرش می خواستی جیل و بکشی میخواستی ایدا رو بکشی ...ولی فراموششون کردی...پس میتونی جیل و فراموش کنی....همون تور که دنیل و دوستاتو فراموش کردی جیل و هم فراموش کن!

کریس:کی گفته من دنیل و فراموش کردم بی گناهیشون ثابت شده بود!!!

کلر:بحث بی گناهی نیس بحث اینه که تو به جیل علاقه داری.....دیدی درس گفتم تو دوسش داری واسه همینه نمیتونی فراموشش کنی!.......آدما وقتی کسیو که خیلی دوسش دارن و از دست بدن هیچ وقت نمیتونن فراموشش کنن زمین وزمانم به هم دوخته بشن ...نمیشه که نمیشه...ولی وقتی یه

همکار و از دست میدن شاید به یه هفته بکشه.زود فراموش میشن...

راست میگفت من دوسش دارم ..........آره...همینه!!!!

کلر:چرا اومدی اداره ....


romangram.com | @romangram_com