#پانزده_سال_کابوس_پارت_164
شری****
جیک:هنوز دنبالمونه!
منکه به نفس افتاده بودم...گفتم:فکرنکنم...من نمیدونم چرا دست از سرمون برنمیداره...خسته ام کرده!
جیک:تنها هدفش کشتن توئه و بردن من پیش آلبرته!
شری:مثله اینکه رفت بریم!
همینکه بلندشدم ...افتادم توبغل یه نفر..دقت که کردم دیدم توبغل جیک ام!
شاخ درآوردم ...اصلا به هیچ وجه انتظار چنین رفتاریو ازش نداشتم!
شری:این چه کاری...
نذاشت حرفمو بزنم آروم انگشت اشارشو رولبم گذاشت
جیک:هیس!انقدر تقلا نکن...صدای پای نمسیس میاد واسه همین کشیدمت یه کنار که نبینتت!
یه سطل که سهله یه بشکه آب یخ انگار روسرم خالی کردن..منه احمق چه فکری کردم اونوقت این چه فکری میکنه..یه آن دلم واسه خودم سوخت...واقعا دلم میخواست بغل کردنش دلیل دیگه داشته باشه...خودمم نمیدونم واسه چی از این پسره خوخواه لجباز خوشم میاد یه جورایی اونومالک خودم
میدونستمش!
romangram.com | @romangram_com