#پانزده_سال_کابوس_پارت_162
لئون:واسه چی اومدی لعنتی ...مگه نرفتی تو؟!انقدرلجبازی نکن چون ولت نمیکنم...درضمن اگه عرضه نجات دادنتو نداشته باشم باید به پلیس بودنم شک کنم!
اسلحه مو درآوردم و به مغز دبرا نشونه گرفتم...شلیک کردم...دوتائیمون پرت شدن دبرا رو دیدیم..ایدا بهم نگاه کرد..قطره اشک آروم از گونه اش پائین اومد!...بهش لبخند زدم!
کشیدمش بالا....وقتی کشوندمش بالا محکم بغلم کرد...شاخ درآوردم...{ون همیشه من پیش قدم میشدم ولی ایندفه برعکس بود
منم بغلش کردمو نوازشش کردم!
صورتشو بین دستام گرفتم نفسش صورتمو نوازش میدادقلبم به تپش افتاده بود...فاصله ام با هاش هرلحظه نزدیک تر میشد..که باصدای فوران آبتوجه هردومون رفت به سمت آب...محکم دستشو گرفتمو از پله ها بالا میرفتیم آب باسرعت زیاد بالا میومد...سریع به سمت خروجی رفتیم......
.....................
خیس آب شده بودیم...کلیسا کامل خراب شد و آب داغونش کرد باهزار بد بختی از کلیسا بیرون اومدیم!
لوئیزوهلنارو دیدیم که زیر یه درخت نشستن, هلنا به درخت تکیه داده بودو داشت آب میخورد...
لوئیز:کجابودین شمادوتا نگرانتون شدم...
لئون:مگه ندیدی کلیسا چی شد؟!
لوئیز:اونکه معلوم بود خرابکاری جفتتون بود ولی منظورم.....(منو یه گوشه کشوند
لوئیز:سر دبرا چه بلایی اومد؟!
romangram.com | @romangram_com