#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_148

ديگه تحمل حرفاشو نداشتم. قلبم داشت ميومد تو دهنم. دهنم رو باز كردم و گفتم: منو ببر پيش ماشينم باربد

چند لحظه سكوت شد. نه اون چيزي گفت و نه من ميتونستم چيزي بگم.

دلم ميخواست به تختم پناه ببرم. اين همه افشاگري براي من سنگين بود .اون هم توي چند دقيقه

بعد از چند لحظه سكوت رو شكست . نگاهم كرد و گفت: چرا به مهناز گفتي من متاهلم؟

واي ... نه ... امشب تا منو نكشه ول كن نيست ...

حالا اينو كجاي دلم جا بدم؟

همه درد و دلهاش رو گذاشته كه امشب بابت همش با هم ازم بازخواست كنه.

خودمم اصلا حالم رو نميفهميدم. ديگه نميتونستم در مقابل حرفاش خودمو به خريت بزنم.

نگاهم رو چرخوندم سمتش.

با لبخند بي حالي زل زده بود بهم. خدا رو شكر كه تاريك بود ... وگرنه مطمئنم نميتونستم زير نگاهش طاقت بيارم.

با من من گفتم: خوب ... دختر آويزونيه ... نميخواستم دردسر درست كنه

صداي خنده ي ريزش رو شنيدم. لرزش بدنش رو ميديدم. اين نشون ميداد حرفي كه زدم خيلي مسخره بوده

چند لحظه تو همون حال نگاش كردم. مدام تو ذهنم دنبال يه دليل ديگه ميگشتم كه باهاش خودم رو تبرئه كنم.

كمي به سمتم خم شد و با شيطنت گفت: بهم بگو كه تو هم دوسم داري

قلبم از تپش ايستاد ... ديگه از اون سر و صداي لو دهنده اش خبري نبود.

دهنم رو باز كردم تا حرف بزنم ... از اشتباه درش بيارم

اما هيچي نتونستم بگم ... فقط يه صداي آه مانند از گلوم خارج شد.

حرفش رو براي خودم حلاجي ميكردم ... هنوز نتونسته بودم هضم كنم چي شنيدم.

گفت بگو تو هم دوسم داري ... اين يعني ... يعني داره ميگه منو دوست داره ... خدايا ... امشب عجب شبي بود

با من من گفتم: باربد ... تو ... خوب ... يعني ... من غافلگير شدم

نفسم رو با همه وجودم فرستادم بيرون. داشتم خفه ميشدم.

باربد سوئيچ ماشين رو چرخوند و شيشه سمت من رو داد پايين. با آرامشي كه خنده توش موج ميزد گفت: انگار به هوا احتياج داري ... آره؟

يه نفس عميق كشيدم و هواي تازه رو فرستادم تو ريه هام. چشمهام رو بستم و سعي كردم از اون حال و هوا بيام بيرون. به خودم مسلط بشم

romangram.com | @romangraam