#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_147


تو فكر بودم عصبانيت چند لحظه پيشش بودم كه صداش منو برگردوند به فضاي ماشين

-چرا منو از اتاقت بيرون كردي؟

ظرف چند ثانيه مغزم شروع به پردازش سوالش كرد. امشب چقدر از اين شاخه به اون شاخه ميپريد

بدون اينكه بهش نگاه كنم گفتم: چه توقعي داشتي؟

سكوتش طولاني شد. يه كم جا به جا شد و گفت: من بابت بوسيدنت پشيمون نيستم مارال ... هيچ وقت هم عذرخواهي نميكنم.

احساس كردم تمام بدنم يه دفعه سرد شد. نميتونستم به چيزي كه با گوشام شنيدم اعتماد كنم. سرم رو با ناباوري برگردوندم طرفش

با تته پته گفتم: انقدر وقيح نباش باربد ... نميفهمي داري چي ميگي

پوزخندي زد و با صداي ناله مانندي گفت : نه ... تو نميفهمي من چي ميگم

نفس عميقي كشيد و ادامه داد: چند روزه كه اون خاطره شده لالايي شبهام

به وضوح كشدار شدن نفسهام رو ميشنيدم. واقعا توقع نداشتم انقدر صريح همچين چيزي رو ازش بشنوم . دلم نميخواست اون خاطره رو برام يادآوري كنه

برگشت سمتم و گفت: بهم بگو پژمان كيه

همونطورخيره موندم بهش. به صورت نيمه تاريكش .

سعي كردم حرفاي چند لحظه پيشش رو نشنيده بگيرم و جوابش رو بدم اما ... چه جوابي؟ ... نميدونم

آب دهنم رو قورت دادم. صداش رو هم خودم شنيدم هم اون

باربد سرش رو تكيه داد به پشتي صندلي و با صداي خش داري گفت: بگو

نفسهاي طولانيم بهم اجازه نميداد حرف بزنم. احساس ميكردم سرعت تپش قلبم روي هزاره. واقعا داشت از سينه ام ميزد بيرون

باربد اما انگار خيلي آروم بود ...انگار داشت درد و دل ميكرد ... انگار ...

نميدونم ... آروم بود ... آروم آروم ... برعكس چند دقيقه پيش





دوباره صداش رو شنيدم.

- بگو لعنتي ... بگو دوست پسر ليلا بود... نميدوني از صبح چي كشيدم ... بگو و راحتم كن


romangram.com | @romangraam