#تئوری_یک_قاتل_پارت_166
_می خوای من چه غلطی بکنم؟
لبخند مسخره ای زد و سر تکان داد.
_ خب این شد حرف حساب، می دونی که برادر زاده ات گروگان منه اما، یه گروگان دیگه هم نیاز دارم من باید از این بیمارستان برم بیرون تو می تونی مجوز خوبی باشی.
_همین الان هم می تونی بری؛ کسی تورو نمی شناسه که جلوت رو بگیره.
_اما، بعدش چی؟ اون ها عملیات من رو بهم زدند، من حداقل باید یه چیزی داشته باشم که به جاش بهشون بدم یا نه؟
چند ثانیه با اخم نگاهش کردم. حرف هایش واضح نبود.
_من چیزی نمی دونم که بخوای ازم استفاده کنی بدردت نمی خورم.
کوتاه خندید.
_ شاید تو بدردم نخوری اما پدرت بدرد می خوره، نمی دونی چند نفر از مشتری هام به خونش تشنه هستند. خودمم همین طور من دو تا گروگان دارم. تا زمانی که شما دست من هستید نه می تونن عملیاتی انجام بدن نه برنامه من رو بهم بریزند.
_اگه نیام؟
یک دفعه اخم کرد و ابروهایش توی هم رفتند و با صدای خشمگین اما، آرام گفت:
_هر کسی یه قیمتی داره، تا بخوان بفهمند کدوم پرستار به مهرداد داروی اشتباه داده یا چی توی غذای زنش بوده که مرده خیلی طول می کشه در ضمن، تو همین الان هم یکی دیگه رو از دست دادی.
با تعجب مسیر نگاهش را دنبال کردم که دیدم دکتر معالج امین از اتاق عمل بیرون آمد. بی توجه به سیاوش سریع بلند شدم و به سمتش رفتم.
_دکتر چی شد؟ حالش چطوره؟
پزشک میان سال سرش را پایین انداخت و با تاسف تکان داد. پلک هایم را روی هم فشردم و دست هایم مشت شدند.
_متاسفم؛ شرایط بیمار خیلی بد بود تمام تلاشمون رو کردیم اما، غم آخرتون باشه.
ضربه ملایمی به شانه ام زد و از کنارم عبور کرد.
احساس کردم کل بدنم گرم شد؛ فشار آرواره هایم طوری زیاد بود که حس می کردم الان است که همه دندان هایم خرد شوند، اما اگر خشمم را این طور تخلیه نمی کردم باید همین الان سیاوش را می کشتم.
باز هم یک نفر دیگر، امین را از دست دادم همان مردی که وقتی بین یک سری گرگ تنها بودم از من حمایت کرد، تمام این مدت مراقب مهرداد بود و با وجود اینکه نسبت خونی نداشتیم اما دقیقا مثل یک برادر بود.
چهره اش جلوی چشمم شکل گرفت به ندرت خندیده بود اما همیشه قوی بود، مثل مهرداد انگار همین چند ساعت پیش بود که برای اولین بار دیدمش و با او دست دادم و حالا مرده بود!
با شنیدن صدایش در نزدیکی گوشم لرزی به تنم افتاد. نه از ترس، بلکه از شدت خشم.
_تصمیم نگرفتی؟
به سمتش برگشتم و در حالی که سعی می کردم صدایم را پایین نگه دارم گفتم:
_فقط باید بکشمت، تیکه تیکه ات کنم و زنده به گورت کنم.
لبخند ملایمی زد.
_شاید فرصتش رو پیدا کنی میای یا نه؟
بی توجه به درد قفسه سینه ام پرسیدم:
_ از کجا معلوم روی حرفت بمونی؟ اگه ما رفتیم و زدی این دو نفر رو کشتی اون وقت چی؟
پوزخند زد.
_من با سه چیز می تونم انتقامم رو بگیرم تو، یلدا و پدرت شما سه نفر کافی هستید که یه خاندان به عذاتون بشینه، تا وقتی شما هستید کاری با بقیه ندارم.
چند ثانیه نگاهش کردم. که با بی حوصلگی سرش را تکان داد و صدای را کمی بالا برد.
_توی این دنیا و اون دنیا فقط یه چیز هست که واقعا برام با ارزشه اونم روح خواهرمه که پدربزرگ انگلت کشتش! به روح خواهرم قسم، تا وقتی تو همراهمی کاری با خانواده ات ندارم.
دستش را جلو آورد. نگاهی به دستش انداختم و نفس عمیقی کشیدم؛ فکر نمی کردم همچین روزی را ببینم روزی که با دشمن درجه یکم دست بدهم.
دستش را فشردم و سرم را نزدیک گوشش بردم.
_قسمت یادت نره!
شانه به شانه هم راه افتادیم.
سوم شخص
امیر علی با قدم های کلافه اش اتاق هتل را متر می کرد. تقریبا هزار بار موهایش را از ریشه کشیده بود و به بهزاد و مهرداد فحش داده بود.
در اتاق باز شد و مهران فر داخل آمد. لب گزید و همین که خواست دهان باز کند امیرعلی گفت:
_ به نفعته بگی پیداش کردی.
مهران فر سرش را با دستپاچگی تکان داد و گفت:
_ قربان کسی ازش خبری نداره، توی بیمارستان نیست...
_پس کدوم گوریه؟
صدای فریادش اتاق را لرزاند اما مهران فر جواب بیشتری نداشت. بهزاد آب شده بود و توی زمین رفته بود.
تقه ای به در اتاق خورد و دوباره در باز شد، یکی از افراد امیرعلی با تبلتی در دست داخل آمد و گفت:
_ توی یکی از فیلم ها پیداش کردیم.
امیرعلی فاصله بینشان را با دو قدم بلند طی کرد و تبلت را از دستش کشید. زاویه دوربین طوری بود که صورت بهزاد و همراهش دقیقا مشخص بود. همین که چهره سیاوش را تشخیص داد آه از نهادش بر آمد و زیر لب نالید:
_پسرم از دست رفت!
romangram.com | @romangram_com