#تئوری_یک_قاتل_پارت_165
_باشه حواسم هست، فقط قراره چی کار کنیم؟ شما سر قرار می رید؟
صدایش مردد شد، وقتی شنید چه اتفاقی برای مهرداد افتاده شوک بزرگی را متحمل شد، اما فرصتی برای استراحت و کنار آمدن با قضیه نداشت.
_باید ببینیم چی می شه، ولی بله می ریم. البته پرواز بقیه رو کنسل کردم.
_یعنی چی؟
نفس عمیقی کشید و سرفه مختصری کرد.
_ پریناز و بقیه توی تهران می مونند، عملیات تغییر کرده.
و این یعنی بیشتر نمی تواند توضیح دهد. هر چند که او نمی دید اما با سر تایید کردم.
_فعلا.
از آسانسور بیرون آمدم و مستقیم به سمت اتاق عمل ها رفتم، نمی دانستم در کدام اتاق است و فقط باید در کنار بقیه ی خانواده ها منتظر می ماندم. روی یکی از صندلی های فلزی نشستم و سرم را بین دستانم گرفتم. چه می شد؟ این سوال را این قدر از خودم پرسیده بودم که داشتم دیوانه می شدم.
با صدای جیر جیر ردیف صندلیم متوجه شدم کسی کنارم نشست. حال و حوصله سر بلند کردن نداشتم؛ از یک طرف حال مهرداد و از طرف دیگرر نگرانی برای امین، شاید مهرداد و مها و یا هرکس دیگر می گفت او زنده می ماند اما، من که نمی توانستم به خودم دروغ بگویم! با وضعیتی که من دیدم، زنده ماندنش معجزه بود اگر او را هم از دست می دادیم چه می شد؟ آخر هر فکری به این سوال می رسیدم چه می شود!
با احساس قرار گرفتن دستی روی شانه ام سرم را بلند کردم و نیم نگاهی به مرد میان سال کنارم انداختم. به روبرو خیره بود اما پنجه اش فشار ملایمی به شانه ام وارد می کرد.
_امری دارید آقا؟
مستقیم به من نگاه کرد. کله اش تا نیمه تاس شده بود و پشت موهایش سفید بود، قسمت تاس سرش در نور مهتابی ها برق می زد و چشم های نافذش را عینک طبی مستطیلی شکل پوشانده بود.
لبخند محوی زد و پرسید:
_خسته ای؟
نگاهم را از چشم های سبز شیشه ایش گرفتم و سر تکان دادم.
_ چند روزه نخوابیدم.
چند ضربه ملایم به شانه ام زد و صدای بمش در گوشم پیچید.
_ چند ساعت دیگه تحمل کن، بعد می تونی با خیال راحت بخوابی.
سرم را بین دست هایم گرفتم و بله ای گفتم. با انگشت اشاره ام پشت پلک هایم را ماساژ دادم. واقعا امید وار بودم فرصتی برای خواب پیدا کنم با خیال راحت!
با خیال راحت؟
یک دفعه سرم را بلند کردم که مهره های گردنم صدا دادند. فشار پنجه اش روی شانه ام بیشتر شد و همان طور که داشت به در اتاق عمل نگاه می کرد گفت:
_ همیشه دلم می خواست یه پسر مثل تو داشته باشم.
مستقیم نگاهم کرد و لب های باریکش طرح لبخندی را به وجود آوردند.
_درسته رنگ چشم هامون ما رو لو می ده اما کمتر کسی پیدا می شه که بعد از چند روز نخوابیدن بتونه به این سرعت من رو تشخیص بده، آخرین باری که من رو دیدی کی بود؟ فکر کنم وقتی که توی اون گلخونه پیدات کردم.
نفس نمی کشیدم و تمام بدنم برای دیدنش چشم شده بود. قلبم طوری محکم می کوبید، که ضربانش را در گوش و گلویم احساس می کرد.
_سیاوش!
ابروهای کشیده اش گره خوردند. مدل ابروهایش دقیقا مثل خودم بود! با این تفاوت که ابروی او نشکسته بود.
_این تربیت پسر امیره؟ دایی جان نمی گی حداقل یه آقا بذار پشت اسمم، کشمش هم دم داره بچه جون!
انگار فلج شده بودم. نه می توانستم حرفی بزنم و نه حتی فکر کنم. مغزم پر از سوال بود، این مرد چطور اینجا آمده بود؟ چرا آمده بود؟ قصد کشتن من بود؟ چطور باید از خودم دفاع می کردم؟ اسلحه ای نداشتم و در حال حاضر اطرافمان به قدری شلوغ بود که مردم بیشتر از خودم آسیب می دیدند.
نگاه جستجو گردی به اطراف انداختم تا شاید یکی از نگهبان های بیمارستان را ببینم اما فقط پرستاران و مردم را دیدم.
_زیاد زور نزن؛ اینحا فقط خودمم و خودت.
بالاخره مغزم به کار افتاد و عصبی گفتم:
_از جونم چی می خوای؟
_دقیقا جونت رو فکر کنم قبلا هم این رو بهت گفته بودم من جونت رو می خوام پسر عزیزم.
با حیرت نگاهش کردم.
_تو دیوونه ای؟ به من می گی پسرم و می خوای بکشیم؟
نفس عمیقی کشید و دستش را از روی شانه ام برداشت. لب هایش را تر کرد و تا حرف بزند؛ این مدت اندازه یک سال به من گذشت.
_راستش همه مردم مثل بابای جناب عالی نیستند می دونی پدرت خیلی آدم کثیفیه اما از یه نظر همیشه تحسینش می کنم، همه چیزش رو برای بچه هاش فدا می کنه!
چه می گفت؟ منظورش چه بود؟ خدایا چرا این بشر مثل آدم حرف نمی زد که بفهمم چه بلایی به سرم می آورد؟!
_می شه یه دفعه عین آدمیزاد زر بزنی؟
سرش را با تاسف به طرفین تکان داد.
_ بچه ای که زیر دست پدر و مادرش بزرگ نشه همین می شه دیگه!
یک دفعه از جا پریدم که بلافاصله چیز تیزی به شکمم فشار آورد و همین که نگاهم به تیغه چاقو افتاد، دوباره نشستم.
_خودت خیلی برای مردن عجله داری اما من باهات کار دارم.
نگاهی به اطراف انداخت و چاقو را داخل جیب کت طوسی رنگش گذاشت.
_چی می خوای؟
دستش را پشت سرم روی صندلی گذاشت و کامل به سمتم برگشت.
.به لطف داداش بی شرفت جنس های من دست یه سری لاشخور افتاده، من امشب یه معامله دارم و مشتری هام اصلا آدم های صبوری نیستند.
نفسم را با کلافگی بیرون دادم.
romangram.com | @romangram_com