#تئوری_یک_قاتل_پارت_156

_اتفاق میفته، چه اینجا چه اونجا! اما بالاخره باید تموم بشه؛ من نمی تونم بیشتر از این وقتم رو تلف کنم.

_ولی اگه... اگه...

صدایم به خاموشی گرایید. حتی فکرش هم دیوانه کننده بود، نه بعد از این همه مدت انتظار نمی توانستم او را از دست بدهم این دفعه دیگر دوام نمی آوردم.

انگار متوجه منظورم شد که مرا بیشتر به خودش چسباند. عجیب به عطر تنش عادت کرده بودم، به گرمای بدنی که برایم ممنوع بود اگر برای او اتفاقی می افتاد کار من هم تمام بود.

لب هایش روی شقیقه ام قرار گرفت و سرم را بوسید و بدون اینکه عقب بکشد گفت:

_ کشتن من به این سادگی ها هم نیست، برای ثابت کردن به تو هم که شده، زنده می مونم.

سرم را کج کردم که نگاهمان گره خورد. برخلاف دفعات دیگر که مستقیم به چشم هایم زل می زد، این بار نگاهش روی لب هایم کشیده شد و سرش را جلو آورد. من هنوز به چشم هایش نگاه می کردم که فاصله لب هایمان را تخمین می زدم. هر چقدر او جلو تر می آمد ضربان من هم بالا تر می رفت، پلک هایم خود به خود روی هم افتادند و لحظه ای که منتظر لمس داغی لب هایش بودم. صدایی ما را از جا پراند.

_جناب نامدار، پدرتون شما رو صدا می زنند.

به آنی چشم هایم باز شد و از روی شانه بهزاد، کله عادل، مباشر پدرش را دیدم که بی احساس به ما نگاه می کرد، انگار که دیدن چنین صحنه ای برایش مثل کارهای روزانه است!

بهزاد زیر لب فحشی داد و عصبی خندید.

_یه جا پیدا نمی شه که من تورو بدون سرخر داشته باشم.

لبخندی زدم که بوسه سریعی روی لب هایم گذاشت و عقب کشید. از بالکن خارج شد و گفت:

_ بریم ببینم خان بابا باز چه امری داره.

بر خلاف انتظارم عادل بلافاصله پشت سرش را نیفتاد لحظه ای درنگ کرد و نیم نگاهی به من انداخت و چشمک سریعی زد و قبل از اینکه بفهمم چه کار کرده، دیگر آنجا نبود! چه خبر شد؟ عادل به من چشمک زد؟

دستش به صورتم کشیدم و زیر لب گفتم:

_به حق چیزهای ندیده و نشنیده!





بهزاد

نگاهی به لیموزین مشکی انداختم که از شدت تمیزی برق می زد. از روی شانه ام به عادل نگاه کردم و گفتم:

_ واقعا نمی شد با یه ماشینی بریم که این قدر جلب توجه نکنه؟

شانه بالا انداخت و چیزی نگفت. دوباره به بدنه براق ماشین نگاه کردم که در گرگ و میش عصر گاهی حتی بیشتر توجه را جلب می کرد. سوالی در ذهنم ایجاد شد و نمی خواستم به آن فکر نکنم اما به محض اینکه چشمم به آسمان کبود افتاد، زیر لب گفتم:

_ واقعا آدم هایی این جوری زندگی می کنند و امثال من توی کل عمرشون بدبختی می کشن؟ چرا این قدر تفاوت؟

به محض اینکه در ماشین باز شد خودم را کنار کشیدم و به مرد قوی هیکلی که این کار را کرده بود نگاه کردم. هم سن و سال خودم بود اما از بادیگارد های امیرعلی، با توجه به شرایطی که در آن بودیم نمی دانستم آیا ممکن است دوباره او را ببینم یا نه!

نفس عمیقی کشیدم و سوار شدم. امیرعلی بعد از من، داخل ماشین نشست ودر را بست. منتظر بودم عادل هم سوار شود اما لیموزین به راه افتاد.

_عادل نمیاد؟

بدون اینکه نگاهم کند جواب داد:

_اون باید اینجا بمونه تا بقیه رو گروه گروه بفرسته.

با سر تایید کردم.

_ بعدش میاد.

_نه.

با اخم به پدرم نگاه کردم که بازدمش را آه مانند بیرون داد و به سمتم برگشت.

_ باید اینجا بمونه تا بعد از من بتونه شمارو نجات بده؛ تنها رفیق مورد اعتمادمه.

حس کردم مشت محکمی به صورتم خورد. او الان چه گفت؟ بعد از او؟!

_مگه نگفتی همه چیز تحت کنترله؟ پس چرا داری می گی بعد از تو؟

لبخند تلخی زد:

_از اول هم سیاوش دنبال من بوده؛ اگه با مرگ من راضی بشه و دست از سر شما برداره، مطمئن باش پیشنهادش رو رد نمی کنم.

نمی دانم چرا اما به جای اینکه خوش حال شوم عصبی شدم و پوزخند زدم و با تمسخر گفتم:

_که چی بشه؟ بعد از مرگتم دست از افتخار و آبرو بر نمی داری؟

نفس عمیقی کشید و این بار از ته دل لبخند زد.

_ راستش من خیلی وقته که دنبال افتخار نیستم، شاید اگه وقتی بیست سالم بود ازم می پرسیدی، بهت می گفتم که چقدر دنبال افتخار و آبرو هستم اما، امروز...

مکثی کرد و دستش را روی شانه ام گذاشت.

_ من هیچ وقت قهرمان نبودم! توی این دنیا افرادی هستند که کارشون از قهرمان ها سخت تره؛ ما در اصل همون آدم بدهایی هستیم که برای نجات مردممون انسانیت رو کنار گذاشتیم، هیچ وقت ازمون تقدیر نمی شه اما، تا ابد مشخصه که چی کار کردیم.

فقط نگاهش کردم. حرف هایش ساده به نظر می رسیدند اما، معنی بزرگی پشت خود داشتند گابریل درست می گفت؛ او مرد بزرگی بود.

_می دونی چرا به تو لقب ارباب تاریکی رو دادند؟

سرم را به طرفین تکان دادم. هیج وقت واقعا فکر نمی کردم که مفهوم خاصی پشت آن باشد.

_یه ارباب، دارایی هاش رو مدیریت می کنه؛ هر چند که تو تمام داراییت بدبختی و مرگ و درد بود اما، خیلی خوب تونستی مدیریتش کنی، ارباب تاریکی در اصل لقب فردیه که که قرار بود به تمام این آشوب ها پایان بده. هرچند که خودتم خیلی دردسر درست کردی اما با هوشت تونستی خیلی معماها رو حل کنی.

برای چند ثانیه در سکوت بهم نگاه کردیم و یک دفعه گفتم:

_حس می کنم اگه یه کم دیگه ادامه بدی اشکم دربیاد.

یک دفعه جفتمان زیر خنده زدیم. چند ضربه به شانه ام زد و بعد نکاه را از من گرفت. تا مسیر فرودگاه طی شد دیگر کسی حرفی نزد و هر دو به آسمانی نگاه می کردیم، که لحظه به لحظه تیره تر می شد و نوید آمدن یک شب طولانی را می داد.






romangram.com | @romangram_com