#تئوری_یک_قاتل_پارت_155
_من... من توی اون کانتینریم که دیدیم در رو بستند؛ دارم خفه می شم.
دوباره سرفه کردم که امین سریع گفت:
_ اومدم، اومدم.
به ثانیه نکشید که در کانتینر باز شد و او سراسیمه داخل آمد.
_ مهرداد؟ خوبی؟
شروع به سرفه کرد و بد و بیراهی زیر لب گفت. به سمتش برگشتم و گفتم:
_بالاخره فهمیدم کد هارو کجا نوشتند.
با چشم های گرد شده نگاهم کرد که گفتم:
_ در رو ببند.
بدون اینکه چیزی بپرسد، در را بست و مثل من به دیواره کانتینر خیره شد که بالافاصله اعداد نقره ای رنگ مشخص شدند.
_ایول بابا، مرتیکه خرفت چه خوب بلده مارو بپیچونه!
با سر تایید کردم.
_باید بقیه کانتینر هارو بگردیم و بی سر و صدا پیداشون کنیم؛ بعد باید منتظر بمونیم تا بارگذاری کنند.
او سریع تر از من خارج شد و صدایش را در حالی که دور می شد شنیدم.
_ می رم به فرمانده خبر بدم.
جلو رفتم و به دیواره نزدیک شدم. انگشتم را روی نوشته های نقره ای رنگ کشیدم. به نظر قدیمی می رسید اما مشکوک می زد. یعنی همه این ها اتفاق بود؟ اینکه ما مدارک را بدست بیاوریم و اسکله ها را چک کنیم و در نهایت من به این کانتینر بر بخورم؟
هیچ کدام اتفاق نبودند! به نظرم سیاوش خودش می خواست ما همه این ها را بدانیم چون هر چقدر که بیشتر به ما اطلاعات می داد، یعنی اتفاقات بزرگی که از آن بی خبر بودیم در پیش رو داریم و این اصلا خوب نبود!
نگاه دیگری به کد انداختم و از کانتینر بیرون زدم.
پریناز
داخل بالکن ایستاده بودم و به نرده ها تکیه زده بودم. نفس عمیقم را آه مانند بیرون دادم؛ چقدر دلم برای یک خواب راحت و بدون رویا تنگ شده بود، چقدر دلم برای جر و بحث با پریسا و پرهام تنگ شده بود چقدر هوای نرمال بودن داشتم.
یک دفعه گرمای عظیمی علاوه بر هوای عصر تابستان به گردنم خورد و قبل از اینکه برگردم صدای بم و مردانه اش را شنیدم.
_ خوبی؟
نفس عمیقی از شدت نزدیکیش کشیدم و خواستم کنار بکشم که مچم را گرفت و نگهم داشت.
_این قدر بی ادبی که جواب سوال مردم رو نمی دی؟
ایستادم. و به سمتش برگشتم و مستقیم نگاهش کردم.
_ خوبم.
دوباره خواستم کنار بکشم، که خودش عقب رفت و مرا هم در سایه بالن نگه داشت. لبخند ملایمی زد و گفت:
_ ازم عصبانی هستی؟
بی تفاوت سر تکان دادم:
_ مهم نیست.
_واقعا؟ ئه برام غدا نمیاری؟
تیز نگاهش کردم.
_ کوفتم بهت نمی دم چه برسه به غذا!
یک دفعه قهقه زد و گفت:
_ وقتی عصبانی می شی، خیلی جداب می شی عشقم.
یک دفعه کنترلم را از دست دادم و با دست آزادم محکم به قفسه سینه اش مشت زدم.
_ به من نگو عشقم!
هر دو دستش را بالا برد و چشم هایش را گرد کرد.
_ هر چی شما بگی خانم، تسلیم!
مچ دست مرا هم با خودش بالا برده بود. نیم نگاهی به مچ من انداخت و با تعجب ساختگی گفت:
_ اع! این چیه توی دست من؟ خانم خجالت نمی کشی دستت رو می ذاری تو دست جوون مردم؟
نمی دانم چرا اما هم لحنش خنده ام گرفته بود و هم دلم می خواست سرش را به دیوار بکوبم. خواستم دستم را از دستش بیرون بکشم که محکم تر نگهم داشت و دستم را به سمت صورتش برد و کف دستم را بوسید. احساس کردم آتشی که همیشه حاصل بوسه های او بود، از دستم رو به بالا زبانه می کشد و به قلبم می رسد.
سرم را پایین انداختم.
_ زشته؛ یکی میاد و می بینه.
شانه بالا انداخت.
_ خب ببینه، که چی؟ اول و آخرش که قراره یه چیزی بشه.
یک دفعه دلم لرزید نه از عشق و خوش حالی بلکه از ترس، فردا شب چه اتفاقی می افتاد؟ چه بلایی سر بهزاد می آمد.
سعی کردم لرزش در صدایم مشخص نباشد، به چشم های سبز رنگ شادش نگاه کردم و گفتم:
_نمی شه اینجا بمونی؟ اگه اتفاقی بیفته چی؟
نفس عمیقی کشید و وادارم کرد که مثل خودش به دیوار تکیه بدهم. یک دستش را دور شانه ام حلقه کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com