#تاوان_بی_گناهی_پارت_129


اولش نا راضی بود

تنهایی رو ترجیح میدادم ولی بعد از موندم یک شب تو خونشون نظرم به کل برگشت

از بس که این خانواده خون گرم و مهربون بودن

کلا فقط دوتا بچه بودن

بردا و بهاره

که بهاره اینجا میره دبیرستان،ما هروز صبح باهم هم مسیریم

منم به کمک عمو جون تو شرکت یکی از دوستانش مشغول به کارم

سرم گرم شده خیلی خوبه

دیگه کم تر به چیزای دیگه بغیر از کار و همنشینی با خانواده بردیا فکر میکنم

از ایران هنوز خبری ندارم

راستش خودم نمیخوام که بدونم

اینجوری بهتر

صدای بهاره منو از فکر کشید بیرون

-دریا برای فرداشب اماده‌ای؟!

-من که گفتم نمیام...

اخمی کرد که صورت ناز چروک افتاد

-بیخود باید بای نمیام یعنی چی تازه بردیام امشب میرسه

باتعجب گفتم:

-اونم مباد لابد...؟!

-اره دیگه اونم هست

به مدرسه اش که رسیدم دست دادیم و خواستم خدافظ کنم که گفت

-اگه نیای میکشمت

لبخندی به تهدیدش زدم و سری تکون دادم

#part_317



به سمت محل کارم حرکت کردم زیاد دور نبود تقریبا با یه پیاده رویی ده دقیقه ای میرسیدم

مثل هرروز به خانوم جکسون منشی شرکت سلام و احوال پرسی کردم

اون تنها کسی بود که میون همکارام از همه خونگرم تر بود و میشد باهاش ارتباط برقرار کرد...

نشستم پشت میزم

مثله همیشه وقتی شروع میکردم به کشیدن و رسم کردن از عالم ادم غافل میشدم

نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای بیچاری شکمم به خودم اومدم....

امروز با خودم ساندیچ اورده بودم

از پشت میز بلند شدم به سمت پنجره‌ی نور گیر اتاقم رفتم و مشغول خوردن ساندویچم شدم

راستش تنهایی رو به بودن با اون ادمایی خونسرد و خشک بیرون ترجیح میدادم

نگاهی به اسمون کردم

ابری بود،لبخندی زدم من عاشق این هوای ابری بودم

ابری مثله زندگی من

ابری مثله دل من

ابری مثله....

ولش کن تکرار مکررات چه فایده ای بغیر از ناراحت کردن قلبم داره

اهی کشیدم ساندیچم تموم شده بود

دوباره نشستم پشت میز و شروع به کار کردم

انقدرکه درد گردن و کمر بیچارم اصلا برام مهم نبود

اینبار سرم که بلند کردم هوا داشت تاریک میشد و این نشون میداد باز زمان از دستم در رفته

سریع وسایلم و جم کردم و با خستگی فرواون از شرکت زدم بیرون

اینم از یه روز کاری مرخرف

دلم میخواست امشبم قدم بزنم

هوا هنوزم ابری بود

شروع کردم به راه رفتن

دستم رو تو جیب ژاکت پاییزیم مخفی کردم

با لذت تمام راه رفتم و هوای این شهر نفس کشیدم

هوایی که تو دیگه توش نفس نمیکشی

هوایی که گاهی خیلی خیلی مسموم به نظر میرسه

خیلی دلگیر و پر از غصه.....

لبخندی تلخی نشست رو لبم

تلخ اندازه تمام این تنهایی اخیر

"تلخ از کسی که میتونه باشه ولی نیست"

#part_318




romangram.com | @romangram_com