#تارا_پارت_179



با چشمای گرد بهش خیره موندم، خوب بود که عربی صحبت میکرد!



لبخند مصنوعی زدم و نیم نگاهی به حامد انداختم.



خونسرد اطرافش رو نگاه میکرد.



اما رز با نفرت به آرمان نگاه میکرد.



تمام استرس وجودم رو توی فشار دادن دست هام به دسته مبل تخلیه کردم.



نگاه معنا داری بهم آن انداخت و گفت:



_ پدرت رو خیلی دوست داری؟





بغضم رو قورت دادم و خیره به چشم های براقش گفتم:



_ بله



_اسمت چیه؟





نیم نگاهی به نشانه اجازه له رز انداختم.

پلک هاش رو به نشانه تایید بست.



_ تارا



درشت شدن مردمک چشم هایش بغضم رو سنگین تر کرد.



میگن پدر و مادرا وجود بچه هاشون رو حس میکنن،اما اون چی؟ حس میکرد؟ پدرم بود... خون اون توی رگ هام جریان داشت ،چرا آنقدر سرد برخورد می‌کرد.





با صدای برخورد عصا به سرامیک های سالن نگاه از آرمان گرفتم و به نشانه احترام ایستادم.



#286





رز پیش قدم شد و به سمت زن مسنی که تلاش میکرد از پله های سالن پایین بیاد رفت‌.



چهره دختر جوانی که همراهش بود کنجکاوم کرد.



_ آروم مامان جون، آروم...



سرش رو بالا آورد نگاهی به افراد حاضر توی سالن انداخت.

آروم سلام داد و به سمت آرمان رفت،رمی پنجه پا ایستاد و گونه آرمان رو بوسید.



_ خوش اومدی بابا...



بابا! این کلمه رو قبلاً از زبون اهورا شنیده بودم و معناشو میدونستم.



پس این دختر خواهر ناتنی من بود.



روی چهره و حرکاتش دقیق شدم.

موهای طلایی ،چسم های روشن و قد متوسطتش زمین تا آسمون با من فرق داشت.



آرمان نگاه گرمی به دخترش انداخت و نشست، بیشتر از این تحمل نداشتم.



نگاه ازشون گرفتم و به رز خیره شدم.



لبخند عمیقی روی صورتش بود و زن مسن رو در آغوش داشت.



ازش فاصله و به من اشاره کرد. نگاه زن روی صورتم متوقف شد.



نمی‌فهمیدم چی میگه،اما از باز شدن آغوشش متوجه شدم که می خواد بغلم کنه.



قدم برداشتم و به سمتش رفتم. آغوشش بوی خوبی داشت... خم شدم تا باهاش هم قد بشم. گونه اش رو بی اراده بوسیدم و عقب ایستادم.



لب هایش تکون می‌خورد و من گیج به رز نگاه میکردم.



لبخندی زد و گفت:



romangram.com | @romangram_com