#تارا_پارت_178
مابقی راه در سکوت طی شد.
با توقف ماشین متعجب به ویلای قدیمی مقابلم چشم دوختم.
_ رسیدیم؟!
رز_ اره،پیاده شو عزیزم
آرام پیداه سدم،و شالم را به تبعیت از حرکات دست رز مرتب کردم.
به سرعت جت همدوش حامد قدم برداشتم.
آرمان از گوشه چشم نگاهی به نزدیکی میان من و حامد انداخت ،وارد خانه شد.
_ بابا
_جانم
_ اینجا خیلی قدیمیها
_ این خونه یه جورایی ارثیه خانوادگی محسوب میشه.
_ که اینطور!
دستم رو کشید...
_ بله اینطور،بجنب دختر دیر شد.
وارد حیاط شدم و کنجکاو به اطرافم نگاه کردم.
باغبون مشغول جارو زدن برگ های ریخته شده بود.
خلوتی این خونه خوف برانگیز بود.
_ الان بریم تو چی میشه؟
_ سارا تمام عمرش رو اینجا زندگی کرده...میتونی بری توی اتاقش و باهاش بیشتر آشنا بشی. البته اول باید دید اتاقش دست خورده یا نه...
رز کنارمون ایستاد و گفت:
_ با اون همه علاقه و توجه که من از مادربزرگ نسبت به سارا دیدم،امکان ندارم اجازه داده باشه اتاقش رو جمع کرده باشن.
با رسیدن به پله های انتهای حیاط سکوت کردیم.
آرمان نگاه مرموزش رو روی صورتم متوقف کرد و گفت:
_ بفرمایید داخل،خیلی خوش اومدین!
نمای داخل خونه خیره کننده بود. یه ترکیب فوقولاده از فیروزهای و قهوهای تیره بود.
مبل های سلطنتی، پرده های کار شده و فرش های ابریشمی. متعجب به تعداد بی اندازه فرش ها خیره شدم.
اولین باری بود که توی دکور یه خونه آنقدر فرش میدیدم!
#285
روی مبل تک نفره نشستم،رز و حامد سمت چپ و راستم نشستن.
آروم خم شدم و روبه حامد گفتم:
_ خونه به این بزرگی کسی توش زندگی نمیکنه؟!
خندید... اما قبل از اینکه فرصت کنه جوابم روبده صدای بم آشنایی گفت:
آرمان _ چرا هست، یکم صبر کنی میان.
این ساعت از ظهر همه استراحت میکنن.
romangram.com | @romangram_com