#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_180
دلم نمیخواهد به جز وسایل ضروری ام چیز دیگری با خود به همراه ببرم .
قبل از خواب وسایل اتاق را زیر و رو میکنم تا شاید چیزی از آنها کم شده باشد و بشود دلیلی برای سالم بودنم اما دریغ حتی یک پوچ هم برنداشته اند .
برگ سی و هفتم : عذاب درونم
بهتا
فرهان زیر دوش آواز میخواند میدانم وقتی خیلی خوشحال است این اتفاق می افتد .
قبل از آمدنش گوشی اش را چک میکنم چندین میس کال از ترنم دارد همان دختر جلفی که قرار بود نقش منشی بیچاره را بازی کند .
من چه میکنم آیا فرهان و داشتنش ارزش این همه سختی را دارد .
یاد سروین می افتم زنی که همانند من اسیر اجبارهایی که سرنوشت پیش رویش گذاشته است .
به خودم قول میدهم بعد از طلاق همه چیز را به او بگویم .
-بهتا
با ترس برمیگردم فرهان با تن نیمه عریان مرا نظاره میکند .
-داری گوشیمو چک میکنی ؟
آب دهانم را قورت میدهم و او خونسرد موهایش را خشک میکند .
-معذرت میخوام
-دلیلی نداره جاسوس بشی هرچی میخوای بدونی رو ازم بپرس بهت میگم
بحث را عوض میکنم .
-فکر میکنی خونوادت از من خوششون میاد ؟
میخندد و این یعنی میدانم داری بحث را به بیراهه میکشی .
-همچین میگی خونواده انگار کل تهرونن .....مگه چند نفرن مهمترینش پدرمه بعدم دایی و زندایی ام که خیلی برام زحمت کشیدن
romangram.com | @romangraam