#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_170
همانند یک کارگاه متروکه است که در اطرافش هیچ آدمیزادی نیست فقط یک مشت علف هرز که تا میتوانستند قد کشیده اند .
راه می افتم نباید کاوه را تنها بگذارم او به من نیاز دارد .
درب سنگین آهنی را کنار میزنم و همانجا قلبم به دهانم راه پیدا میکند پارس سگی سیاه فریادم را به آسمان میبرد اما خدارو شکر قلاده دارد و از آن محدوده دورتر نمیرود .
تا چشمش مرا میبیند پارس میکند تکه سنگی را برمیدارم و نشانه اش میگیرم انگار از تهدیدم میترسد و لال میشود .
یک تابلوی کوچک داخل زمین خاک شده است و با رنگ قرمز رویش نوشته اند به طرف راست تقریبا آنجا را دور میزنم و تازه به درب اصلی میرسم .
آنقدر سکوت است که انعکاس صدایم برمیگردد .
-کسی اینجا نیست؟......من اومدم ........کاوه
اینجا دیگر کجاست صد رحمت به شهر مردگان .
ناگهان برق میرود و من از ترس به دیوار میچسبم .
پرده ی سفید بزرگی از بالا سقوط میکند و نورش توجهم را جلب میکند .
صدای فرهان در گوشم میپیچد .
-ببخشید استاد پس کی انتراک میدید ؟
دوربین مرا میگیرد که سعی دارم به نوعی خودشیرینی کنم .
-نه استاد کجا بریم من که از کارکردن با این ابزار سیر نمیشم
یاد روزهای دانشکده دوباره زنده میشود سر کلاس آز مدارهای منطقی بودیم همانجا بود که قول دادیم پشت همدیگر را خالی نکینم .
صدای نازی توجه همه را جلب میکند .
-اصلا استاد من عاشق این جمع هستم اگه شما قول بدید و کنارمون باشید با راهنماییتون همه با هم یک کارگاه راه میاندازیم
پرهام با خنده گفت : اسمشو چی بذاریم
همه پیشنهاد دادن و فرد پشت دوربین روی صورت من زوم کرد.
romangram.com | @romangraam