#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_154

-میدونم نفسم چی میخوری ؟

منو را برمیدارم اما قبلش باز هم سوال دارم .

-فرهان

-جونم

-من میترسم قیافمو دختره دیده اگه بره پیش .........

-نترس هیچ کاری نمیکنه ما که کاریش نداریم .....بدم که نمیشه براش میره یه جای دیگه با حقوق و مزایای بهتر

-امیدوارم

برگ سی و دوم : جا به جایی

سروین

تنها جایی که میتوانم برای لحظاتی زندگی متلاشی ام را از خاطر ببرم همین جاست .

جایی که به من نیاز دارن آدمهایی که اعتمادشان برایم به قدر دنیا می ارزد .

کیف لوازم پزشکی ام را در دست دارم و پله های مطب را بالا میروم فکرم مشغول است قصد دارم بعد از روز کاری سری به خانه ی دیبا بزنم .

باید علت این بی محلی هایش را بدانم او و برادرش تنها افرادی هستند که برایم باقی مانده اند .

امروز مطب زیاد شلوغ نیست احساس میکنم مراجعینم دارند ته میکشند همانند لباسهای نخی که بعد از شستن آب میروند و کوتاه میشوند .

با آمدنم منشی از جایش برمیخیزد او هم همانند من روزش را با اخم و ناراحتی شروع کرده است سعی میکنم او را به این دنیا بازگردانم.

-سلام خانوم دکتر خوش اومدین

-سلام ممنون امروز خیلی خوشگل شدین

با اینکه چهره اش درهم است اما با دستش کمی مقنعه اش را مرتب میکند و لبخند کمرنگی روی صورتش مینشیند .

-ببخشید خانوم دکتر میتونم بعد از اتمام کارتون کمی باهاتون حرف بزنم

romangram.com | @romangraam