#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_136
بهتا
صدای چرخاندن کلید در قفل مرا هوشیارتر میکند به ساعت روی میزم نگاهی می اندازم یک ربع مانده به 6 را نشان میدهد از دست این کاوه ، نباید اینقدر بی ملاحظه باشد .
برمیخیزم و درست وسط حال فرهان را میبینم که روی راحتی خودش را ولو کرده است یادم رفته بود به او هم کلید داده ام .
-فرهان تو اینجا چیکار میکنی ؟
-سلام خانومی ببخشید بیخوابت کردم
دست راستش را به سمتم دراز میکند .
-بیا اینجا
با اینکه ازش دلخورم اما جلو میروم و دستش را میگیرم با یک حرکت روی پایش مینشینم و دستانم را دور گردنش حلقه میکنم .
-کجا بودی ؟
-نگران نباش بزودی میفهمی
-حالا کارت به درک مگه قرارمون این نبود که تکلیف منو زودتر روشن کنی
دلخور به صورتش زل میزنم و او موذیانه میخندد .
-قربونت برم الهی من که از خدامه همین الان بریم عقد کنیم خودت سختش میکنی
-دلم نمیخواد زن دوم باشم اول باید اونو طلاق بدی
-میدونم ...چیزایی هست که بعدا همه رو برات تعریف میکنم
-ای خدا پس این بعدا کی میرسه مردم از انتظار
-خدا نکنه عزیزم
دستانش را دورم حلقه میکند و من هم در آغوشش آرام میگیرم درست همانند گذشته او را کنارم دارم پس ذهنم را با مشکلات خراب نمیکنم .
-فرهان
romangram.com | @romangraam