#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_135
-قبول باشه
شکم برآمده اش را دست میکشد و با ناز نگاهم میکند .
-ممنون بالاخره پسر شد نذرم جواب داد خدا رو شکر
-مبارک باشه
جواب هایم کوتاه است بلکه برود و من را با بدبختی هایم تنها بگذارد اما این اول حرافی هایش است .
-خوب شد چشم مادرشوهر و خواهرشوهرم دراومد از همون اول که اومدم تو خونشون کلی حرف بارم کردن آخه میدونی که مادرم من چهار تا دختر داره که من آخریشم میگفتن مبادا منم دخترزا باشم
فقط سرم را تکان میدهم و او یک بند حرف میزند دلم میخواهد مثل این گروگانگیرها یک کهنه در دهانش بچپانم بلکه لال شود .
-اما خیلی خوب شد نمیدونی مهرداد برام چیکار کرد .........
-ای وای
-چی شد سروین جون ؟
-غذام سوخت خوب بابت نذری ممنون ظرفشو بعدا براتون میارم فعلا
در مقابل نگاه متحیرش درب را میبندم و نفسی از سر آسودگی میکشم .
ظرف نذری را درون یخچال میگذارم و از پنجره بیرون را مینگرم ماشین فرهان درست روبروی آپارتمانمان پارک شده است ولی چرا بالا نمی آید قصدش از این همه کارگاه بازی چیست ؟
بی وقفه خودم را به آسانسور میرسانم و دکمه پارکینگ را میزنم اما دیر میرسم او رفته قبل از اینکه بیایم اینجا را ترک کرده است .
ولی از کجا میدانست که من قصد آمدن دارم نکند این ها همه خواب است و من هم خوابیده ام .
دست از پا درازتر دوباره به خانه بازمیگردم اما هیچ اثری از گلها و شمع ها نیست خودم را به اتاق خواب میرسانم اما آنجا هم همانند قبل از گلها پاکسازی شده است .
خدایا این چه مصیبتیه دارم دیوونه میشم .
برگ بیست و هفتم : خلسه
romangram.com | @romangraam