#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_127
-چرا اینو میپرسی مگه برات مهمه
-مهمه بگو
-توچی هیچوقت منو دوست داشتی ؟
-میدونی تو خیلی دیر اومدی اما حضورت توی زندگیم خیلی چیزها رو به روال عادیش برگردوند من برات خیلی احترام قائلم تو کنار هرکسی باشی خوشبختش میکنی
زدن این حرفها آنهم در لحظات پایانی زندگی مشترکمان بی معنی است اما حال هردویمان را خوب میکند .
- من تو رو دوست داشتم از لحظه ای که دیدمت اما بعد از ازدواجمون انگار ازم دور شدی به طوری که دوست داشتنت سخت بود خیلی سخت
-درک میکنم منو ببخش
-میبخشم مثل اینکه حالت خیلی بهتره اگه کاری نداری قطع میکنم
-نه مواظب خودت باش
تماس پایان می پذیرد از دست فرهان کلافه ام هر بار که میخواهم دور شوم نزدیک میشود و گاهی برعکس .
برگ بیست و پنجم : پارازیت
بهتا
-خونه نیست ؟
در حالی که فنجان قهوه را برمیدارم نگاه خندانم را به کاوه میدوزم .
-نه رفته پیش پدرش در ضمن اون که اینجا زندگی نمیکنه .....تو امروز چته انگار اصلا حالت خوب نیست ؟
-ولی تو حالت خیلی خوبه حالا فرهان برای همیشه مال تو میشه
-آره خوب بترکه چشم حسود
-بهتا یکی هست که خیلی اذیتم میکنه
romangram.com | @romangraam